« و قال و قد التمس منه الامير اصفهسالار يرنقش البازدار وصف حصان له كان سابقا ، [ فقال ] ارتجالا » پس سه بيت مذكور در ترجمه را نقل كرده بعلاوهء اين دو بيت :
مصغ الى هاجس من سرّ فارسه * كأنّه بضمير الرّكض يضربه
لما تعوّد في حرب خضاب دم * غدا لدى السّلم بالحنّاء يخضبه
پس تمام آنچه در اين موضوع سروده شده همين پنج بيت است كه ارتجالا سروده شده و بهتر آن بود كه ابن الفوطى بجاى « من قصيدة » : « من قطعة » تعبير مىكرد .
بارى امير يرنقش بازدار از امراى بسيار معروف در آن زمان بوده است و چون او مقطع قزوين بوده يعنى قزوين تيول او بوده است بنابراين از او به « صاحب قزوين » تعبير مىكنند و در كامل ابن الأثير و تواريخ سلاجقهء عماد كاتب و تاريخ الدّولة السّلجوقيّهء ابو المعالى و راحة الصّدور راوندى و ساير تواريخ مربوطه به زمان سلاجقه نام او مكرّر برده شده و قضاياى تاريخى او بشرح و بسط تمام مذكور است طالب تفصيل به آنها مراجعه كند زيرا مقام مقتضى شرح و بسط نيست پس در اينجا بنقل دو عبارت مختصر و مفيد مىپردازيم و آن بدين قرار است :
1 - حمد اللّه مستوفى در تاريخ گزيده در باب ششم در فصل هفتم كه در ذكر حكّام قزوين است گفته ( ص 796 چاپ انتشارات اميركبير بتصحيح دكتر نوائى ) :
« چون زاهد خمارتاش [ والى قزوين ] تائب شد و ترك أشغال ديوانى كرد عيسى نصرانى پيشكار ايشان بود ، چون القفشت بن بوزان درگذشت ائمّهء قزوين بدار الخلافه رفتند و التماس والى كردند مقتفى خليفه غلام خود يرنقش بازدار را بحكومت و ولايت قزوين فرستاد در سنهء خمس و ثلاثين و خمسمائه ؛ او و فرزندانش صد و شانزده سال حاكم بودند ، املاك و اسباب فراوان بر ايشان جمع شد ، آخرين ايشان ملك ناصر الدّين بن مظفّر الدّين ارغو بن يرنقش بازدار بود » .
و در فصل هشتم از همين باب ششم كه در ذكر قبايل قزوين و بزرگانى است كه از ايشان خاستهاند گفته ( ص 800 ) :