تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تعليقات نقض ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
« بازداران - اوّلشان يرنقش بازدار است و او غلام مقتضى خليفه بود به فرمان خليفه بحكومت قزوين آمد و مظفّر الدّين لقب يافت و بدين سبب آن قوم را مظفّريان نيز خوانند نسل بر نسل حكّام قزوين بودند و املاك و اسباب بسيار داشتند و اكنون در آن قوم نه حكومت مانده است و نه املاك » . 2 - خواجه رشيد الدين فضل اللّه در جامع التواريخ گفته : ( ص 142 قسمت اسماعيليان چاپ بنگاه ترجمه و نشر باهتمام آقايان دانش پژوه و مدرّسى زنجانى ) : « در اثناء اين حال ( يعنى حوادث سال 529 كه مستر شد در آن سال در مراغه كشته شد ) يمين الدّوله خوارزمشاه بعراق آمد سلطان مسعود را گفت : من بدان به عراق آمده‌ام تا ملاحده را بازى دهم هر چند پيشر دعوى مذهب اسماعيلى ميكرد سلطان اقطاع يرنقش بازدار بخوارزمشاه تفويض كرد ، يرنقش عاصى شد و زن و فرزند و مال و خواسته را با دژ خروس فرستاد و خود بآذربايجان شد و مردم او بزينهار رفيقان آمدند كيابزرگ اميد گفت : اگر چه يرنقش بازدار با ما غدرها كرده است امّا چون پناه بما آورد صيانت او واجب باشد او را قبول كردند خوارزمشاه پيغام فرستاد كه يرنقش بازدار و اصحاب او خصمى شما كرده‌اند و من دائما دوست و هوادار شما بوده‌ام و سلطان مسعود اين ولايت به من تفويض كرده كسان او را بر من فرستيد كيا گفت : اگر چه چنين است امّا هر كه زينهارى باشد هرگز او را بخصمان نسپاريم خوارزمشاه بخصمى متشمّر شد » .

مظفر الدين الب‌ارغو « پسر يرنقش بازدار »

اينكه مصنّف بعض فضايح الرّوافض گفته ( ص 192 ؛ س 10 ) : « اينك درين عصر شاه نيكو سيرت مظفّر الدين بقزوين پيرى را از جملهء داعيان رافضيان در آويخت ( تا آخر ) » . و همچنين آنچه مصنّف ( ره ) در جواب او گفته ( ص 193 ؛ س 2 - 3 ) : « اين مظفر الدّين را پدرى بود سپاهسالار عراق مقبول حضرت خلفا امير بزرگ سلاطين يرنقش بازدارى كه غازى و ملحد كش و قلعه گشاى بود ( تا