تعليقهء 33 ( ص 41 ؛ س 15 ) امير قشقر
اينكه مصنّف ( ره ) گفته : « و برى در عهد قشقر و امير عبّاس كه اصحاب بو حنيفه را بمحفل پادشاه حاضر كردند بكرّات ( تا آخر ) » و نيز گفته ( ص 121 نقض ) : « و امير قجقر بفرمود تا بندارى هنار فروش كه قصد بو القاسم عبدويه كرده بود از طاق باجكى ( يا : تاجكى ) در آويختند » و نيز گفته ( ص 460 چاپ اوّل ) :
« و امير اتابك قشقر و سنقر كفحل ( تا آخر ) » .
گويا مراد همان امير است كه ابن الاثير در كامل التّواريخ ضمن ذكر حوادث سال پانصد و چهل و شش به اين عنوان « و فيها سار الأمير قجق [ ظاهرا « قجق » مصحّف و محرّف از « قجقر » مىباشد ] في طائفة من عسكر السّلطان سنجر الى طريثيث بخراسان و أغار على بلاد الاسماعيليّة فنهب و سبى 1 و خرّب و أحرق المساكن و فعل بهم أفاعيل عظيمة و عاد سالما » از او نام برده است .
و ابن اسفنديار در قسم سوم تاريخ طبرستان گفته ( ص 35 ) :
« و در آن تاريخ قلعهء استوناوند در دست ملاحدهء اسماعيلى بود و قلعهء منصوره كوه بدامغان همچنين ، اتّفاق را حشم ملاحده از منصوره كوه بدامغان آمده بودند قجغر بر ايشان تاختن برد و حرب افتاد بسيارى از ملاحده بكشت و از آنجا بعلاء الدّوله على پيوست و پيش كارى او بر دست گرفت كه حقوق نعمت حسام الدّوله بر او بود و چند نوبت پناه به خدمت او كرده بود و در ركاب اصفهبد باصفهان شد ( تا آخر ) » .
و قشقر از اعلام بسيار معروف تركى است و يكى از امراى نامى سلطان جلال الدّين منكبرنى موسوم به اين نام بوده است چنان كه در جلد دوم جهانگشاى جوينى بتصحيح علّامهء قزوينى ( ره ) آمده ( ص 172 ) : « سلطان ، قشقر را پيش خواند و يكتا نان و قدرى نمك به دو داد و نزديك قفجاقان فرستاد » .