ماهتاب را غلافيست همچون غلاف شمشير و ملكى بر آن موّكلست و آن فرشتهء موّكل بتدريج او را در آن غلاف مىكند و بيرون مىآرد ، چهارده شبانروز در غلاف مىكند تا جمله ناپديد مىشود و چهارده شبانروز از غلاف بيرون مىآرد چون بيرون آيد آن را بدر خوانند و زيادت و نقصان قمر ازينست و العجب كه خداى تعالى چون آسمان مىآفريد شمس و قمر بيافريد و چون فرشته نيافريده بود قمر را كه در غلاف مىكرد و بيرون مىآورد ، و گويند سبب كسوف و خسوف آن بود كه آفتاب از گوساله در افتد و رفتن جاى خويش بار نداند آنكه در دريا افتد و تر شود ، تاريكى در وى پديد آيد تاريكى را كسوف خوانند ، و ماهتاب همچنين چون در دريا تر شود آن را خسوف خوانند ، سبحان اللّه فرشتگان كه بر بندها دريشان كردهاند و مىكشند چرا رها مىكنند كه ايشان از پشت گوساله بيفتند ، مگر ملكان را قوّت آن نيست كه ايشان را نگاه دارند ، و نيز ما بسيار كسوف و خسوف در وسط سماء ديدهايم از ابتدا تا آخر انجلاء پس در وسط السّماء در كدام دريا مىافتد ، و گويند دو فرشته هستند يكى جوهر سفيد در دست دارد و يكى جوهر سياه و ايشان موكّلند بليل و نهار ، چون ملك كه جوهر سفيد دارد در آسمان بياويزد روز شود و چون فرشتهء ديگر جوهر سياه بياويزد روز شود و چون فرشتهء ديگر جوهر سياه بياويزد شب شود و گويند درازى روز و شب و كوتاهيشان از آن بود كه اگر فرشته جوهر سفيد را دير تر بگذارد روز درازتر بود و شب كوتاه و اگر ملكى جوهر سياه ديرتر بر گيرد شب دراز بود و روز كوتاه ، و گويند آسمان را عمد هست اگر چه نمىبينيم و گويند هر آدمى يا حيوانى ديگر كه مىرود ناگاه مىافتد و بميرد آن بود كه خود را بدان ستون زده است بصدمهء آن بمرد و ما آن را نمىبينيم ، و گويند علّت زلزله آن بود كه خداى تعالى تجلّى كند بر زمينى و آن زمين خرّم و شاد شود از آن خرّمى در اضطراب آيد آن را زلزله خوانند ، و در مدّ و جزر گويند خداى تعالى را ملكيست كه چون پاى به دريا نهد آب دريا در اضطراب آيد و بر ساحل افتد آن را مدّ گويند و چون پاى از آن بيرون آرد آب با موضع خود رود آن را جزر گويند ، و گويند
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٨٢