و بدان رنجور دادى تا بعضى بخوردى و بعضى ديگر به خود ماليدى ، و يحيى بن خزيمه در تصانيف خويش جمله اعضا بر شمردى چنان كه آن آدمى و در انوثيّت و ذكوريّت فرو مانده بود گفت در قرآن و حديث نمىيابم ، شخصى در مجلسى برو خواند و ليس الذّكر كالانثى ، چون بشنيد گفت : افدت و اجدت فايده دادى و خوب گفتى در تصنيف بنوشت كه ذكرست ، و گويند رنجور شد و ملائكه بپرسش او رفتند ، و گويند جسمست چنان كه عرش قدر چهار انگشت فضله است ازو ، شب معراج كه رسول بمعراج رفت بر آنجا نشاندندش ، گويند چون رسول اللّه خواست كه بنشيند كوزهء بلور آنجا نهاده بود پاى رسول بسرش آمده بود و بشكست خداى تعالى دست فراز كرد و رداى رسول بگرو بگرفت گفت كوزه باز فرست و رداى خود بستان .
حكايت كند شخصى كه در پيش معاذ رفت در ايّام التّشريق طعامى نهاده مىخوردند ، اين شخص از معاذ پرسيد كه خداى را اعضا هست يا نه ، معاذ گفت و اللّه كه او همچو سكباج است كه تو مىخورى خون و گوشت و گويند روز قيامت فاطمه صلوات اللّه عليها بيايد و پيراهن خون آلود حسين بر دوش افگنده تا داد خواهد ، خداى چون وى را ببيند بيزيد گويد در زير عرش رو كه فاطمه ترا مىبيند ، وى در زير عرش پنهان شود چون فاطمه برسد فرياد بر آورد و داد خواهد خداى تعالى پاى برهنه كند دستارچه در روى بسته گويد اى فاطمه اينك پاى من همچنان مجروحست از زخم نمرود ، و من او را عفو كردم تو نيز يزيد را عفو كن ، فاطمه يزيد را عفو كند قحيب بن الاسود گويد روز عيد بمصّلى مىرفتم خلقى بسيار حاضر شده بودند و اميرى مىآمد با علمها و طبلها يكى از پس من گفت خدايا هيچ طبلى نيست الّا طبل تو گفتم خداى را طبلى نيست گفت پس او تنها آيد و تنها رود و تنها نشيند و در پيش وى علمها نباشد و طبلها ، اگر چنين باشد او كمتر از اين امير باشد ، و گويند بارى تعالى امردست موى چند دارد و نعلين زرّين در پاى دارد ، و قومى گويند بعضى ملائكه را از پارهء درّاعهء خويش بيافريد و در مرغزار سبز بر كرسى نشيند و ملائكه آن كرسى
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 80
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٨٠