اين حكايت از ابو حنيفه روايت كرده است .
[ فرقت سيم ثوبانيّه ]
فرقت سيم ثوبانيّه ، ايشان اصحاب ابى ثوباناند ، گويند ايمان معرفت خداى تعالى بود و معرفت رسول و هر چه نشايد در عقل كه خداى تعالى ترك آن كند و آنچه ترك آن روا باشد معرفت آن نه از ايمان بود .
[ فرقت چهارم تومنيّه ]
فرقت چهارم تومنيّهاند ، ايشان اصحاب ابو معاذ تومنى ، گويند ايمان آن باشد كه تو را از كفر نگاه دارد و آن خصلتهاى چندست كه اگر كسى آن را ترك كند يا يكى خصلت از آن خصلتها وى كافر بود و آن خصلتها كه به ترك آن يا يكى از آن كافر شوند ايمان بود و هر كبيرهء كه مسلمانان اجماع نكرده باشند كه به ترك آن كافر شود يعنى به ترك واجبى ، آن ترك نه كبيره بود اگر چه تارك آن را فاسق خوانند .
و گويند كه اگر كسى مسلمانى را بكشد و يا لطمهء بر وى مىزند كافر شود نه از بهر لطمه و قتل و ليكن از بهر استخفاف و عداوت و بغض مسلمانان .
[ فرقت پنجم مريسيّه ]
فرقت پنجم مريسيّهاند ايشان اصحاب مريسى باشند و ابن راوندى درين موافق ايشان باشد ، گويند ايمان تصديق بدل و زبان باشد ، و گويند سجود بآفتاب و ماهتاب نه كفر بود امّا علامت كفر باشد و گويند صفتهاى خداى تعالى مخلوق باشد الّا چهار صفت : قادرى و عالمى و مشيّت و تخليق ،
و صالحى از ايشان گويد ايمان معرفت خداى تعالى باشد فحسب ، و كفر آن بود كه خداى را نشناسد و اگر كسى گويد كه خداى سه است كافر نبود امّا اين قوليست كه كافر اظهار كند و گويد معرفت خداى تعالى دوستى وى بود و فروتنى كردن خداى را و چون خداى تعالى را شناخت اگر منكر رسول بود ايمانش درست باشد و گويد نماز و جملهء مأمورات نه عبادت خدايست بلكه عبادت خداى تعالى معرفت وى باشد و ايمان يك خصلت باشد و زيادت و نقصان پذيرد .
و ابو شمر مرجىّ گويد ايمان معرفت خداى تعالى بود و معرفت دوستى اوست و خضوع بدل و اقرار به زبان بدان كه خداى يكيست بىمثل ، اگر حجّت انبيا ظاهر