اصبغ بن نباته روايت كند از امير المؤمنين على كه در روز حرب جمل بر كشتگان بگذشت چون بطلحه رسيد گفت او را باز نشانيد ، قوم او را باز نشاندند امير المؤمنين على گفت بخداى كه تو به گوش خود شنيدى و به چشم ديدى و بدل ياد گرفتى امّا متابعت شيطان كردى .
شهر داد بن شيرويهء ديلمى روايت كند از شيوخ خود از سعيد كه چون مروان بر منبر شد و خطبه كرد و قوم را ببيعت يزيد خواند عبد الرّحمن بن ابى بكر برخاست و بر درجهء منبر بنشست و گفت چشم تو روشن مباد دين چون ملك هرقل خواهد بود ، يكى مىميرد و ديگرى بر جاى وى مىنشيند ، ابو بكر بمرد و فرزندان وى بهتر از آن بودند و با ايشان نداد و بعمر داد و عمر از دنيا مىرفت و فرزندان وى بهتر و بيشتر از آن معويه بودند بديشان نداد و بشورى انداخت و يزيد فاسق و خمّارست تو بيعت از بهر وى مىطلبى مروان گفت خرف شدهء عبد الرّحمن و مروان خصومت كردند خبر بعايشه رسيد به مسجد آمد آن همه خاموش شدند ، عايشه گفت يا مروان بخداى كه شجرهء ملعونه در قرآن شماايد ، و در روايت ديگر آنست كه عبد الرّحمن چنين گفت و مروان گفت اى قوم متكلّم آنست كه خداى تعالى در قرآن مىگويد ، عبد الرّحمن خشم گرفت و گفت يا بن الزّرقاء ، بما قرآن متأوّل مىكنى برخاست و پاى مروان بگرفت و از منبر فرو كشيد و گفت مثل تو بر منبر رسول رود ؟ گويند غلغل در مسجد افتاد بنو اميّه بجوشيدند خبر بعايشه رسيد چادر در سر گرفت و بيرون آمد با زنان چند از قريش و در مسجد رفت چون مروان او را بديد بترسيد گفت خداى را بر تو سوگند مىدهم اى مادر مؤمنان كه جز از حقّ نگوئى ، گفت و اللّه الّا حقّ نگويم ، گواهى دهم كه رسول تو را و پدر تو را لعنت كرد و تو و او پارهء از لعنت رسوليد ، مروان خاموش شد و هيچ نگفت مردم متفرّق شدند . امّا وليد بن يزيد بن عبد الملك زنديق بود و نواصب او را امام دانند ، روزى از دفتر فال مىگرفت اين آيت بر آمد كه :
وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ
، مصحف بر جاى هدف كرد و تير بدان مىانداخت و گفت :