تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
چنان كه فلاسفه گويند ، و معويه چون مىخواست كه زهر بحسن بن على دهد كس فرستاد بقيصر روم و از وى طلب زهر كرد و گفت پارهء زهر فرست تا بپسر آن دهم كه دعوى نبوّت كرد و خلق را در رنج افكند ، قيصر جواب داد كه او رنجى به من نرسانيده است و در ملّت و دين ما روا نباشد كه كسى كه رنجى به او نرسانيده باشد قصد او كنيم معويه بار ديگر تحفه‌هاى بسيار از حلّه‌ها و غير آن به دو فرستاد و گفت دفع شرّ ايشان كردن از خلق از اهمّ مهمّاتست ، قيصر چون حلّه‌ها و تحفه‌ها بديد خوشش آمد پارهء زهر بوى فرستاد ، معويه آن را بمروان فرستاد بمدينهء رسول و او ايسونيّه كنيزك عمر را كه ماشطه بود بخواهد و زهر به دو سپرد و او شير بعبد اللّه عمر داده بود و امير المؤمنين على عبد اللّه را بقصاص هرمزان كشته بود و اين حكايت مشهورست و ايسونيّه عداوت على و فرزندان در دل داشت و او زن حسن بن على را بفريفت تا آن زهر بحسن داد . بدان كه اصحاب سير و تواريخ روايت كنند در مناظرهء كه روزى در ميان اسحاق بن طلحه و يزيد بن معويه رفت پيش معويه ، اهل شام حاضر بودند ، يزيد اسحاق را گفت تو را آن بهتر كه آل حرب جمله در بهشت نروند اسحاق گفت آن بهتر كه آل هاشم جمله در بهشت نروند يزيد ندانست كه معنى سخن اسحاق چيست ، چون خلق بيرون رفتند معويه يزيد را گفت دانى كه معنى سخن اسحاق چيست گفت نمىدانم گفت مردم مىگويند كه معويه از عبّاس بن عبد المطلّب است نه از ابو سفيان او تو را بدين سرزنش مىكرد هرگز با قريش مجادله و مناظره مكن به چيزى كه سرزنش بكنند . بدان كه هند مادر معويه فاحشه بود ابو سفيان بتجارت بشام رفته بود سالى و زيادت آنجا بود چون با مكّه آمد هند آبستن بود و شكمش بزرگ شده بود ابو سفيان او را بزد گفت يك سال و چهار ماهست تا من از مكّه بيرون رفته‌ام اين حمل از آن كيست ، هند گفت از آن عبّاس بعد از آن ابو سفيان چوب چند ديگر بزد بطمع آنكه - ولد الزّنا سقط شود فائده نبود ابو سفيان هند را دوست مىداشت تركش نمىتوانست كرد ، بعد از چهار ماه از قوم ابو سفيان معويه در وجود آمد آنگه او را معويهء ابو سفيان