گويد كه پيش رسول نشسته بودم آن حضرت گفت يكى ازين راه مىآيد كه نه ملّت من دارد و نه سنّت من ناگاه معويه بيامد و بروايتى ديگر گويد من از خانه بيرون آمدم پدرم جامه بر خود راست كرده بود كه بنزد رسول آيد چون رسول اين سخن بگفت من بترسيدم كه پدر من باشد نگاه كردم معاويه بيامد ، روايتى ديگر شريك گويد كه عبد اللّه بن عمرو عاص را در حقّ پدر خود ظنّ بوده است و هيچ شكّ نيست كه او پدر خود را به از ديگران مىشناخت و عمرو عاص در مفسده زياده از معويه بوده است . مجاهد روايت كند از عبد اللّه عمر كه رسول گفت كه معويه نه بر اسلام مى رود . زهرى روايت كند از سعيد مسيّب كه نصرانيى در پيش معويه رفت ، معويه گفت در خود ضعفى مىيابم ، نصرانى گفت باكى نيست كه چشم رسيده است و نزد ما صليبى هست بر هيچكس نياويزند كه چشم رسيده باشد اّلا كه به شود اگر خواهى تا بيارم گفت بيار ، صليب بياورد و معويه در گردن آويخت چون بمرد صليب در گردن او بود ، و در روايت ديگر گويند و ادبى هست و در آن چاهيست مگر وقتى رسول گفته بود كه بر سر آن چاه مرويد و نظر در وى مكنيد كه هر كه در وى نظر كند او را لقوه پديد آيد و از آن خلاص نيابد و بميرد معويه بعد از آنكه بيعت يزيد از خلق ستده بود الّا اندكى ، از مكّه بدمشق مىرفت و آن وادى در راه وى بود بدانجا رسيد لشكر فرود آمدند معويه برخاست تنها و بسوى آن چاه رفت و غرضش آن بود كه امتحان كند كه آنچه رسول فرموده است راستست يا نه چون بسر چاه رسيد و در آن چاه نظر كرد او را لقوه پديد آمد چيزى بر سر فرو گذاشته بلشكرگاه آمد و بتعجيل برفت بدمشق طبيب نصرانى بياوردند گفت مداواة لقوه خمرست معويه خمر باز خورد و تعويذ صليب در گردن آويخت ، روزى ديگر طبيب مسلمان در پيش وى رفت چون بيرون آمد با قومى گفت امروز معويه بخواهد مرد گفتند از چه مىدانى گفت از امير المؤمنين على شنيدم كه گفت چون معويه خواهد مرد خمر در شكم وى بود و صليب در گردن چون نماز پيشين بود معويه بمرد و اين حكايت را بدين نظم و نمط فخر رازى در جامع خوارزم بحضور چندين هزار كس از خواصّ و عوامّ مىگفت .
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٥٣