به زبان رسول و تو در پشت به دو بودى . هشام بن عمر روايت كند از پدرش كه روزى مروان بحسين بن على گفت اگر نه فاطمه بودى شما را بچه فخر بودى بر ديگران ، حسين بر جست و حلق مروان بگرفت و سخت بيفشرد و دستارش در گردن كرد چون از خود بشد او را رها كرد و روى بقوم كرد و گفت يا قوم سوگند مىدهم شما را كه مرا راستگوى داريد در سخنى كه راست باشد آيا شما مىشناسيد در روى زمين دو جوان كه ايشان فرزندان رسولند جز از من و برادرم ؟ گفتند نه ، گفت مىدانيد كه رسول هيچ دو جوان را از ما دوستتر داشت گفتند نه ، گفت بخداى كه در روى زمين ملعون بن ملعون جز از اين و پدرش كسى نيست كه دعوى اسلام كند و او عدوّ خدا و اهل بيت رسول بود و جز از تو و پدرت كسى نيست و علامت صدق قول من آنست كه ردا از دوشش بيفتد ، راوى گويد نشسته بودم تا آن وقت كه مروان خشم گرفت و ردا از دوشش بيفتاد .
ابراهيم نقريزى روايت از پدرش و او از جدّش كه نديم يزيد بود كه چون يزيد بيمار شد بيماريى كه در آن نزديك بمرگ بود از درد شكم فرياد مىكرد اطبّاء فرمودند تا پارهاى از پوست پشت مرغ بگرفتند و ريسمان در آن بستند و به دو دادند تا فرو برد آنگه گفتند بيرون كش چون بيرون آوردند كژدم سياه بر آن بود پر داشت و از شكم او آواز شنيدند كه من نفدهام دختر ابليس خداى تعالى مرا به دو مسلّط كرده است تا عذابش مىكنم . ثور بن يزيد از مكحول روايت كند از امير المؤمنين على كه رسول اللّه مرا گفت تو با ناكثين و قاسطين و مارقين حرب كنى و بهر يك كه ازيشان بكشى تو را شفاعت صد هزار بدهند از شيعهء تو ، امير المؤمنين على گفت يا رسول اللّه ناكثين كدامند گفت طلحه و زبير و ايشان در مدينه با تو بيعت كنند و بعراق با تو مصاف كنند ، گفت قاسطين كدامند گفت معاويه و اصحاب او ، گفت مارقين كدامند گفت اهل نهروان و ايشان اصحاب ذو الثّديه باشند و از دين بيرون روند چنان كه تير از كمان بيرون رود ، ايشان را بكش كه در كشتن ايشان شادى اهل زمين باشد و تعجيل عذاب ايشان ذخيرت باشد تو را نزد خداى تعالى روز قيامت .
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٥٥