بر بطلان حديث گوئيم اگر بطلان نكند لازم آيد كه عمر ندانستى كه حديث عشره درستست ، اگر عمر دانستى كه حديث عشره درستست اين سؤال از حذيفه نكردى .
نهم آنكه ابو بكر در حال آنكه مىمرد گفت كاشكى فجاة را نسوزانيدمى و اين از دو حال بيرون نيست يا بحقّ سوزانيد يا بنا حق اگر به حق سوزانيد نشايد كه اهل بهشتى در حال نزع ندامت خورد براى آنكه اقامت حدود كرده باشد و ابو بكر نزد ايشان امام بود و اقامت حدود باجماع بر امام واجب بود و اگر فجاة را نه به حق سوزانيد هر كه انسانى را بناحق بسوزاند نه از اهل بهشت بود و نه امامت را شايد .
دهم آنكه قول ابو بكرست كه در حال نزع گفت : كاشكى در سقيفهء بنى ساعده بيعت بر عمر كردمى يا بر ابو عبيده و من وزير بودمى بهتر از اينكه امير بودم ، اين از دو حال بيرون نبود يا ابو بكر بهترين خلق بود چنان كه دعوى مىكنند يا نه اگر بعد از رسول بهترين خلق بود خلافت به روى متعيّن باشد و شنيدن قول او واجب بود و آن كه در حال موت ندامت خورد كه چرا بواجب قيام نمودم امامت را نشايد و نه از اهل بهشت بود پس بدين ده حجّت درست شد كه حديث عشرهء مبّشره موضوعست .
حديث هفدهم : [ تمجيد رسول خدا از غيرت عمر ]
گويند رسول گفت در بهشت كوشكى ديدم از زر كه مرا بشگفت آورد و هيچ مرا منع نكرد در اندرون رفتن الّا غيرت عمر . سبحان اللّه رسول در بهشت كوشكهاى خود و انبيا و رسل و اوليا ديد و از هيچيك در عجب بنماند الا از آن عمر پس عمر فاضلتر از انبيا و رسل و اوليا باشد از آنكه شكّ نيست كه هر كه بهتر بود درجات او عالىتر و نيكوتر باشد و نيز چون غيرت عمر مانع دخول رسول بود در كوشكهاى عمر پس عنايت عمر در حقّ حور و غلمان و رضوان بيشتر باشد كه در حقّ رسول كه بدخول ايشان غيرت نخورد و از دخول رسول غيرت خورد و در بطلان اين حديث حاجت باطناب نيست .
حديث هجدهم : [ اعطاء دو نور الهى به عثمان ! ]
گويند رسول گفت خداى تعالى عثمان را دو نور داده است .
ايشان را گوئيم دو نور كجا داد اگر نورى در دنيا داد و نورى در آخرت عثمان را بر ديگران فضل نباشد زيرا كه حق تعالى هر مؤمنى را در دنيا نورى داده است چنان كه