شدند ، بفرمود تا پيش اشتران صدقه روند و شير و بول ايشان بياشامند ، چون بدانجا رفتند و شير و بول بياشاميدند رنج زائل شد راعى را بكشتند و شتران براندند و قصد مكّه كردند جبرئيل آمد و رسول را خبر داد رسول كس از پى ايشان فرستاد و شتران و ايشان را بياوردند چنان كه در كتب تواريخ مسطورست و ميان ايشان يك روزه راه بود يا دو روزه ، تا جبرئيل معلوم رسول نكرد وى را معلوم نبود و از مدينه تا نهاوند قريب هفتصد فرسنگ هست عمر بديد و آواز كرد ، العجب در اين سه معجزه اثبات كردند كه رسول را نبود : اوّل آنكه عمر از مدينه تا نهاوند بديد دوّم آنكه از مدينه آواز كرد و آوازش بنهاوند رسيد و اين هر دو معجزه رسول را نبود در يك روزه راه از مدينه پيش اشتران صدقه و معجزهء سيّم از آن ساريه كه چون آواز عمر بشنيد از مدينه دانست كه آواز عمرست و او را خاطر نيفتاد كه مبادا كه اين آواز ديو بود كه با من كيد مىكند ، و اين معجزه رسول را هم نبود زيرا كه چون جبرئيل پيش رسول آمد رسول ازو هراسان شد با آنكه او را به چشم سر بديد و ندانست كه ملكست يا ديو تا خديجه گفت چون بيايد مرا خبر كند چنان كه ياد كرديم از پيش چون بيامد خديجه را خبر كرد وى سر برهنه كرد و جبرئيل ناپديد شد رسول گفت برفت خديجه گفت ملكست نه ديو ، و ساريه آواز عمر از مدينة بشنود و او را در آن شكّى نباشد .
حديث پانزدهم : [ تمجيد رسول خدا از ابى بكر ]
گويند رسول گفت كه اگر ابو بكر را نصب كنيد او را قوى يابيد در دين و در نفس خود و بروايتى ديگر او را در دين قوى يابيد و در نفس خود ضعيف . بدان كه اين هر دو روايت متضادّند و روايت دوّم از بهر آن وضع كردند كه خيال ايشان آن بود كه هر كه در دين قوى بود و در نفس خود ضعيف او فاضلتر از آن خواهد بود كه در هر دو قوى باشد ، و اين ضعيف امّا ضعيف قوّت بود امّا ضعيف رأى و اين هر دو در امام نقصان بود و ناقص چگونه در دين قوى باشد ، و از وجهى ديگر اين حديث باطل بود زيرا كه ايشان روايت كنند كه عمر گفت كاشكى من موئى بودمى بر سينهء ابو بكر چه هر چند در كارهاى خير كوشيدمى كه بر ابو بكر سبق برم چون نظر كردمى هيچ كارى نبودى كه من كردمى الّا كه ابو بكر در آن كار سابق بودى