حديث درست باشد لازم آيد كه رسول ردّ قرآن كرده باشد زيرا كه خدا مىفرمايد كه :
وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ
. چگونه روا باشد كه كسى را كه ميثاق رسالت از تو گرفته باشد معزول كند و آن را كه ميثاق ازو نگرفته باشد رسالت فرستد و اگر روا باشد كه كسى را كه بيشتر عمر سجدهء بت كرده باشد برسالت فرستد روا بود كه انبياء متقدّم هريك سجدهء بت كرده باشند آنگاه ايشان را برسالت فرستد سيّم آنكه لازم آيد كه رسول برسالت خود در شك بوده باشد هم درين آيه كه :
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ *
زيرا كه هيچ شب برو نگذشت كه وحى نيامد اّلا كه او را در خاطر چنان بود كه فردا وحى بعمر آيد پس دمبدم منتظر عزل خود باشد و اين نشانهء جاهلست و جاهل رسالت را نشايد و خدا مىفرمايد كه :
وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ
، و هر كه برگزيند و برسالت فرستد كسى را كه عزل بايد كرد صانعى را نشايد و نه حكيم باشد ، تعالى اللّه عمّا يقول الظّالمون ، هر كه را اين اعتقاد باشد كافر مطلق باشد .
حديث دهم : [ شايستگى عمر برسالت ]
گويند رسول فرمود كه اگر مرا برسالت نفرستادندى عمر را برسالت فرستادندى ، بدان كه آنچه در حديث نهم گفتيم درين حديث نيز لازم مىشود و زياده بر اين آنكه خدا مىفرمايد كه :
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
، يعنى نفرستادم تو را الّا كه رحمت عالميان باشى ، اگر اين حديث راستست اين آيه دروغست زيرا كه عمر از جملهء عالميانست چون برسالت محمّد رسالت عمر فوت شده باشد رسول نه رحمت عمر باشد بلكه زحمت او بود چه بوجود وى عمر از منصب رسالت محروم گرديد و لازم شود كه عمر رسول را دوست نداشته باشد از بهر آنكه عمر روزى قاتل برادر خود زيدبن خطّاب را گفت كه من هرگز تو را دوست ندارم ، گفت مرا از عطا منع كنى گفت نه ، قاتل زيد گفت پس هيچ باك نيست . جائى كه قاتل برادرش را كه در كفر كشت دشمن دارد لازم آيد كه از رسول هرگز راضى نباشد چه اگر وجود وى نبودى عمر مرسل بودى و با وجود رسول عمر از منصب رسالت محروم شده باشد