آنها همه در چشم وى خوار و حقير بودند پس معلوم شد كه محسوسات خوار و خسيست .
افلوطرخس گويد نفس عبارتست از اجزاى آتشين رونده درين هيكل ،
و ديو جانس گويد نفس عبارتست از هوا كه در اندرون ميرود و بيرون ميآيد ،
و ثالس ملسطى گويد نفس عبارتست از آب ، و قومى از ايشان گويند نفس عبارتست از مجموع اخلاط چهارگانه چون قدر هريك معيّن بود ، و قومى گويند نفس عبارتست از خون و قومى گويند نفس جسمى لطيفست و قومى گويند نفس عبارتست از اعتدال مزاج و قومى گويند عبارتست از ارواحى كه در دماغ متكوّن شود از بهر چيزى كه تعلّق بدماغ دارد و دماغ را صلاحيّت قبول آن باشد و قومى گويند كه نفس عبارتست از شكل و تخطيط و درين معنى اقوال بسيارست اگر جمله ياد كنيم خواننده را ملالت انگيزد .
اما آنچه فلاسفه گويند در نواميس كه مسلمانان آن را نبوت خوانند
بدان كه ايشان چيزهاى چند شرط كنند در ناموس ، گويند نفس ناطقه دو نوعست ، اوّل عملى دوّم نظرى . بعملى محسوسات در توان يافت و بنظرى معقولات و حسّ اخصّ آلاتست در ادراك محسوسات و محسوسات اخصّ مدركاتست و معقولات بهترين مدركاتست و عقل عاليترين اسباب ادراكاتست و قوّت متخيّله متّصلست بهر دو و خادم ايشانست پس قوّت متخيّله مادّهء قوّت عملى باشد و قوّت عملى مادّهء قوّت نظرى و قوّت نظرى مادّهء عقل منفعل و عقل منفعل مادّهء عقل مستفاد و عقل مستفاد مادّهء عقل فعّال و در حقيقت جمله يك چيزست و چون قوّت متخيّله قوّت عملى شود و عملى نظرى و نظرى عقل منفعل و عقل منفعل عقل مستفاد و عقل مستفاد عقل فعّال پس چون بافعال متّحد شود بدرجهء كمال رسد و وحى بفعّال آيد و از فعّال بمستفاد و از مستفاد بمنفعل آنگه حكيمى فيلسوف شود اگر فيض كند بقوّت متخيّله بافعال يكى شود و جملهء آنچه بود و آنچه باشد بداند و راه سعادت اعظم بنمايد و خيرات اوّل و آخر بيان كند و بفرمايد و حاكم و رئيس شود و در نفسها حكم كند و رئيسى بود كه هيچ رئيس بالاى وى نباشد و ناموسى بود كه طاعت وى واجب باشد و فعّال اينجا عبارتست از جبرئيل و مبدأ