بمنطق يا نظر فلسفى آن كلّى بود ، آنكه گويند آنچه از علّت اوّلى حاصل شود جزئى باشد و آنچه از فلسفه و منطق حاصل شود كلّى و اكثر فلاسفه گويند كه بارى تعالى جز نفس خود هيچ ديگر نداند الّا ابو على سينا و اتباع وى كه گويند نفس غير نيز داند و گويند بارى تعالي جوهر بسيطست يعنى او را هيچ ماهيّت و حقيقت نيست كه اضافت آن با وجود او توان كرد بلكه وجود او وجود محضست و وجود واجب او را بمنزلت ماهيت است اشخاص را .
امّا جالينوس و بطليموس و طبيعيان و مهندسان جمله نفى صانع و نفوس كنند و گويند ما مرغ از بيضه ديديم و بيضه از مرغ و آدمى از منى و منى از آدمى ، هميشه چنين بود و هميشه چنين باشد ، و گويند چون اخلاط در تن آدمى صافي باشد عيش وى خوش باشد و چون تغيير در اخلاط پديد آيد عيش حيوان ناخوش باشد .
مهندسان گويند حركت افلاك دائم بود و آن طبيعيست و فلك را از آن خبر نباشد از بهر آنكه حركت طبيعيست نه ارادى و گويند تأثير افلاك و كواكب در كليّات بود نه در جزئيّات و بعضى گويند كه ايشان را تأثير در همه چيزهاست بطبع مانند تأثير آتش در هيزم .
كيال روايت كند از بعضى يونانيان كه فلك همچون دولابست و چيزها معدودست ، زيادت و نقصان نپذيرد ، چون يكى تلف شود يكى بوجود آيد و نفس آنچه تلف شود نقل كند بذات موجود مثل آنكه اصحاب تناسخ گويند .
در ذكر روح و نفس : اكثر فلاسفه گويند روح حيوانى است و منشاء آن دل بود ، و روح طبيعى و منشاء آن جگر بود و روح نفسانى و منشاء آن دماغ بود و بيشترين ايشان گويند روح قديمست و بعضى گويند محدثست امّا چون از تن مفارقت كند باقى بماند و گويند معاد عبارت از آن باشد كه ارواح با موضع خود رسند و در آن حال اگر ايشان را مآل نيك بود آن را بهشت خوانند و اگر بد باشد آن را دوزخ خوانند و گويند معنى بهشت و دوزخ كه در قرآن آمده اينست و گويند معنى قول خداى عزّ و جل كه ميگويد : ارجعى الى ربّك راضية مرضيّة آن باشد كه روح با عقل
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 7
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٧