طيسوس و قومى از مصريان و قولونس الفيومى و افلاطون القبظى الحلوانى گويند در عالم چيزى نيست الّا آنچه به چشم بينند و به گوش شنوند و هيچ نقل و حركت و فناء و زوال و تغيير نيست الّا آنكه فاعل و محرّك مىبينيم و تغيير و زوال مخلوق .
افلاطون قبطى گويد و آنان كه تابع وى باشند كه علّت اولى خلق را از نفس خود بيافريد و هر موجود كه هست خالق باشد و مخلوق . الّا آنكه تمامتر بود در فضيلت اوليتر بود بربوبيّت . و قومى هم از ايشان گويند عالم يك اصل بود بر صيغتى « 1 » قديم و آن صيغت نخستين بود ، از آن صيغت اين شكل محدّث پديد آمد و قومى گويند حبّهء بود آن حبّه شكافته شد و اين اختلاف چيزها و شكلها پديد آمد و قومى گويند اصل عالم دو جوهر متضادّ بود با يكديگر امتزاج كردند و از آن امتزاج اين عالم پديد آمد و قومى گويند در ازل عالم را هيچ كيفيّت و اعراض نبود و بعد از آن متحرّك شد و چهار حركت بكرد و از آن چهار حركت اين عالم حاصل آمد .
ثاليس و انكساغورس و فيثاغورس و سقراط گويند ذات عالم قديم است و صفاتش محدث ، و قومى از متقدّمان ايشان گويند مثل ارسطاطاليس و ديافرطيس « 2 » و ثامسطيوس و برقلس و از متأخّران ابو على سينا و ابو نصر فارابى كه عالم قديمست بذات و صفاتش .
و اصحاب هيولى گويند اصل عالم قديمست و تركيبش محدث و قومى گويند كه افلاطون و ارسطاطاليس و سقراط عالم را قديم نگويند و اعتماد برين نيست بلكه قول اوّل درستتر دانند .
و ابو نصر فارابى گويد كه صانع عقل محض است بفعل مجرّد از مادّه و عشق و خرّمى او بذات خويش مانند عشق و خرّمى ما باشد بذات ما و گويد صانع عاقلست و هم عقل و هم معقول و گويند خداى تعالى عالمست بكليّات و جاهلست بجزئيّات و بدين علم كلّى آن خواهند كه داناست بمبادى و بعلم جزئى افعال حيوانات خواهند و جز آن و بعضى گويند هر چه مىبينيم از آثار عالم جزئيست و هر چه تصوّر كنيم
هامش
( 1 ) در چاپى : صفتى
( 2 ) در نسخهها : فرطبس