اولى رسد و گويند ثواب بر دو گونه بود يكى روحانى و آن نظر بود بعالم ملكوت به چشم عقل و يكى لذّت و راحت كه تعلّق بجسم دارد و عقوبت هم دو نوع بود يكى روحانى و آن دورى بود از ملكوت ، ديگر جسمانى بود چون حرارت و برودت . و گويند حشر اجساد محالست چون روح از تن مفارقت كرد اگر او را خصالهاى حميده باشد و رنجى از وى بحيوانى نرسيده باشد بعقل پيوندد و او را لذّتى باشد و اين معنى را بهشت خوانند و اگر نفس شرير و فاجر بوده باشد چون از جسد جدا شود و قصد عقل اولى كند بكرهء اثير رسد در زير آن بماند و نتواند كه قصد ملكوت كند تا بعقل رسد ، اگر زير قطب جنوب بماند از گرما معذّب شود و اگر در زير قطب شمال بماند از زمهرير معذّب بود ، پس معنى عذاب دوزخ و زمهرير اين باشد ، و گويند معنى سعادت آن بود كه روح بعالم علوى رسد و شقاوت آن بود كه در عالم ظلمت بماند ، و قومى از ايشان گويند كه سعادت نفس آن بود كه جوهرش بكمال رسد و كمال جوهر دانستن علوم و ترك حرص و شهوت كردنست و بيشترين فلاسفه تناسخى باشند و بعضى گويند نفس نقل نكند الّا به مثل آن جسدى كه از وى بيرون آمده باشد و نفس خيّر با خيّر شود و نفس شرير با شرير ، و بعضى گويند نفس فاجر در جانب جنوب يا شمال بماند چنان كه از پيش ياد كرديم و گويند نفس استعمال فكر كند مادام كه با جسد باشد و چون بعالم عقل رسد فكر نكند و نفس تا در جسد بود ناطق بود بفكر و چون بعالم علوى رسد ناطق بود بنطق عقلى بفعل بىصورت . و گويند نفس چون در جسد بود قابل تجزّى باشد بعرض نه بذات چنان كه گويند نفس مفكّره جز از نفس شهوانى است و نفس شهوانى جز از نفس بهيمى ، ديگر گويند هيچ جزء از اجزاى نفس در مكان نيست امّا افعال او در اعضاى حيوان ظاهر مىشود و گويند نفس ناطقه هر فعل از افعال كه كند بواسطهء نفس بهيمى كند چون از جسد مفارقت كرد چيزهاى عقلى داند و چيزهاى حسّيى نداند از بهر آنكه خسيس است و گويند هرقل جبّار او پادشاهى بزرگ بود و افعالى چند كرده بود كه پادشاهان بعد از او مانند آن نتوانند كردن و همچنين ايشان كه پيش از وى بودند ، چون بعالم علوى رسيد
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 8
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٨