تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 5

مساهمون:

ص٥
را لذّتى باشد از بهر آنكه ذات خود را مدركست و عقول را بادراك او لذّت كمتر از آن وى باشد ، و گويند كواكب هر چه « 1 » بالاى ايشانست بينند « 2 » و علّت اولى را بينند و حركت كواكب و افلاك تمام و دايمست و ايشان همه زنده‌اند و تغيير بديشان روا نيست و جمله را يك حياتست و مشترى فاعل عالم ارضيست و مدّبر اوست بقوّتى كه در ويست از علّت اولى ، و گويند كواكب و زمين ذوات عقولند و گويند آفتاب و جملهء كواكب بينند و شنوند هر آنچه زير ايشانست ، و گويند زمين حسّ دارد و شنود و بيند و آشامد و چشد اگر چه به آن ما نماند ، و گويند از عقل مجرّد عقل دوّم و فلك نهم پديد آمد و از عقل دوّم عقل سوّم و فلك ثوابت و از عقل سيّم عقل چهارم و فلك زحل و از عقل چهارم عقل پنجم و فلك مشترى و از عقل پنجم عقل ششم و فلك مرّيخ و از عقل ششم عقل هفتم و فلك شمس و از عقل هفتم عقل هشتم و فلك زهره و از عقل هشتم عقل نهم و فلك عطارد پديد آمد و از عقل نهم عقل دهم و فلك قمر پس عقول ده بود و افلاك نه و چون گويند ملائكه بدان اين عقول مجرّد را خواهند « 3 » و گويند جمله ازلىاند . بدان كه مذهب فلاسفه مختلفست و بعضى اقوالشان متضاد . افلاطون گويد صانع قديم عقلست و بالاى او هيچ نيست و نفوس قديم عقلست و بالاى او هيچ نيست و نفوس قديمست و انتقال مىكند بنسخ يعنى از تنى بتنى مىرود و بعضى از شاگردان وى با وى موافق باشند و ارسطو گويد بالاى عقل چيزى ديگر هست و آن را مبدا الاول يا مسبب الاول خواند و گويد مبداء الاوّل بغايت كمالست زيرا كه عاشق ذات خودست و بدان مشغولست و گويد جوهر قديمست و از مبدأ الاوّل فيض قوّت بجواهر مىباشد و صورت در وى مىپوشاند بىعلم و ارادت مبداء الاوّل ، مانند نور آفتاب از آفتاب . ابو نصر فارابى در كتابى كه آن قرآن فلاسفه است گويد اين جمله مذهب فلاسفه است مونس ( ؟ ) و قومى كه تابع اواند گويند در عالم تغيير و تبديل و فعل و انفعال و منفعت و مضرّت هيچ ازينها نيست بلكه انتقالست مثل آنكه مردى بسايه نشسته بود روى وى نيكو نمايد و چون بآفتاب نشيند رويش زشت نمايد ، مرد يكيست و آنچه بنگرند دو .
هامش
( 1 ) در آ : هر چند ( 2 ) در آ : نه بينند ( 3 ) در چاپى : بعضى عقول مجرّد را هيولى خوانند .