امير المؤمنين على گفت فدك در دست فاطمه است به حكم هبت و اگر هبت درست نميدارى به حكم ميراث بقول خدا و رسول از آن ويست قطعا و تو و عمر دعوى مى كنيد كه از آن بيت المالست و گواه از فاطمه مىطلبى چون گواه او را قبول نمى كنى ، ابو بكر هيچ جواب نگفت و خجل شد و سر در پيش افكند ، ديگر امير المؤمنين على گفت كه خبر ده ما را كه اگر دو كس نزد تو آيند و بر فاطمه بفواحش گواهى دهند تو با فاطمه چه كنى ، ابو بكر گفت او را حدّ زنم چنان كه همهء مسلمانان را امير المؤمنين على گفت اگر اين بكنى از دين بيرون رفته باشى ، ابو بكر گفت از بهر چه على گفت از بهر آنكه خداى عزّ و جلّ بر پاكى فاطمه گواهى داد و به طهارت وى قرآن فرو فرستاد و تو قول خدا را ردّ مىكنى و قول دو جلف قبول كنى ، ابو بكر هيچ جواب نداد و برخاست و به خانه رفت و سه روز بيرون نيامد ، اگر گويند كه چون فاطمه مظلومه بود و چنان كه شما دعوى مىكنيد كه : نحن معاشر الأنبياء لا نورث دروغست چون امارت بعلى رسيد چرا بفرزندان فاطمه ردّ نكرد گوئيم شكّ نيست كه فدك و خمس و خيبر بعد از وفات فاطمه از آن امير المؤمنين بود و اولاد فاطمه و هر كه چيزى از وى غصب كرده باشند و بعد از آن قادر شود بر استخلاص آن اگر خواهد باز ستاند و اگر ترك كند هيچ عيب نباشد و ترك آن دليل نبود بر آنكه نه مغصوبست و نيز اين سؤال خود از امير المؤمنين على كردند گفت مىخواهم كه خصم ايشان در قيامت نزد خداى تعالى مصطفى و فاطمه باشند يعنى اوّل آغاز خصومت ايشان كنند يعنى رسول و فاطمه بعد از آن امير المؤمنين على و حسن و حسين ، ويل لمن شفعائه خصمائه ، عذر ترك اين بود نه آنكه نواصب گويند كه آن نه غصب بود ، و آنچه گفت سخن معاشر الانبياء لا نورث دروغست چنان كه شما دعوى مىكنيد ، گوئيم ما از پيش ياد كرديم كه اين حديث بخلاف قرآن و سنّتست و اجماع جملهء عقلا و اگر هيچ دليل نبودى بر آنكه اين حديث موضوعست الّا قول فاطمه در آن وقت كه از پيش ابو بكر بازخواست گرديد آن كفايت بودى و آن چنانست كه در خصال
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٢١