تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
داشتندى و از اين عجبتر آنست كه ابو عبيدة بن صالح روايت كند از ليث بن سعيد از هشام بن سعيد از زيد بن اسلم از پدرش كه گفت روزى با عمر نشسته بوديم زنى اعرابيّه بيامد و گفت يا امير المؤمنين من دختر خفّار بن اسماءام و پدر من در حديبيّه با رسول بود عمر گفت نسبت نزديكست بفرمود تا او را طعامى آوردند و جامهء چند و مبلغى از زر بدادند مردى با عمر گفت بسيار بوى دادى يا امير المؤمنين گفت پدر او در حديبيّه حاضر بوده است و باشد كه در موضع ديگر با او بوده باشد و او را درين مال حقّى باشد من دختر وى را نااميد باز نگردانم و او را ازين مال بدهم . بدان كه واجب بود كه عاقل درين معنى تأمّل و انديشه كند و اعتبار گيرد و ترك عصبيّت كند تا يقين زيادت شود كه عجوزهء اعرابيّه دعوى كند كه دختر فلان شخصست و پدرش در حديبيّه حاضر بود و از وى گواه نخواهد و چندان از بيت المال به دو دهد كه بر وى انكار كنند و گويند بسيار بوى دادى و دختر رسول را مع قدر و جلالت و عصمت باور ندارند و ازو طلب گواه كنند و چون گواه حاضر كند قبول نكنند ، بر هيچ دانا پوشيده نبود كه اين معنى ظلم محضست ، وجه دوّم قبيحتر از آن و اين آنست كه اجماع امّتست كه رسول اعرابى از فيئى بيرون كرد اگر عجوزه خود راست گفت و دختر اعرابى بود كه وى دعوى كرد چون پدرش اگر زنده بودى از فيئى چيزى به دو نرسيدى چون مرده بود دختر وى را چگونه از بيت المال چيزى مىرسد و دختر رسول كه خداى تعالى غنيمت ببركت وى و پدرش بر ديگران مباح كرد او را از تركهء پدر چيزى نرسد ، هر كه را اندك مايه عقل بود و درين حال انديشه كند حقّ از باطل بداند و اگر عناد كند از آنان باشد كه :
وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ .
ابو عبيده روايت كند از يزيد بن معاذ از ابن عوف از ابن سيرين كه ابو بكر در حال نزع بعايشه گفت كه من نخواستم از بيت المال چيزى برگيرم پسر خطّاب مرا رها نكرد تا من شش هزار دينار از بيت المال برگرفتم فلان بستان كه در فلان موضعست در وجه آن نهادم ، چون ابو بكر را دفن كردند عايشه كس فرستاد نزد عمر و