رسول كه تو از پدر خود ميراث گيرى و من از پدر خود ميراث نگيرم چيزى منكر آوردى ، و در ميان عرب هر چه آن را اصلى نباشد و دروغ بود آن را منكر خوانند ، و هيچ منصف سخن چنين نگويد كه فاطمه بقول و فعل ابو بكر راضى شد ، دليل دوّم بر اين آنكه فاطمه بقول ابو بكر راضى نبود و آن را خلاف و محال دانست آنكه اتّفاقست كه فاطمه از ابو بكر مهاجرت گزيد و با وى سخن نگفت تا از دنيا مفارقت كرد و چون وقت وفاتش بود وصيّت كرد با امير المؤمنين كه او را بشب دفن كند چنان كه ابو بكر و عمر را از آن خبر نباشد و گورش پنهان كند تا ايشان گور وى ندانند كه كجاست . و مسلم و اكثر اصحاب تواريخ برآنند كه فاطمه بعد از رسول ششماه زنده بود و دعوى كردند كه فاطمه راضى شد و اين جهل مركّب بود و اين از دو حال بيرون نبود آنچه ابو بكر كرد حقّ فاطمه بود يا باطل ، اگر حقّ بود چرا فاطمه شش ماه منكر حقّ بود و بر آن بمرد و چون حال چنين بود فاطمه ابو بكر را امام ندانسته باشد و چون او را امام ندانسته نزد شما نه بر اسلام از دنيا رفته باشد زيرا كه ابن عمر روايت كند كه رسول گفت هر كه بميرد و امام زمانهء خود را نشناسد بر جاهليّت مرده باشد ، و اگر گويند او بر اسلام مرد لازم شود شما را كه ابو بكر نه امام بود ، وجه دوّم آنكه اگر ابو بكر در منع فدك برحق بود لازم بود كه امير المؤمنين مداهنه كرده بود چون بفاطمه نگويد كه فدك حقّ بيت المالست و از آن تو نيست چرا از امام مهاجرت كردهء و طلب مال ديگران مىكنى و چون على اين معنى نگويد و وصيّت وى بجاى آورد كه فاطمه گويد كه مرا بشب دفن كنى و نگذارى كه ابو بكر و عمر بر من نماز كنند و ديگر همهء صحابه را محروم كند از نماز كردن بفاطمه و رسول گفته بود كه هر كه بر فاطمه نماز كند او اهل بهشت باشد پس على امامت را نشايد بقول شما اگر گويند چون فدك حقّ فاطمه بود و ابو بكر و عمر غصب كردند شما را لازم شود كه جملهء صحابه و امام مسلمانان را ضالّ و گمراه گفته باشند و اين معنى هيچ مسلمان روا ندارد در حقّ صحابهء رسول ، گوئيم همهء عاقلان دانند كه از دو دعوى متضادّ يكى باطل بود و اگر كسى را درين شكّى افتد سخن با وى نبايد گفت و شما
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٢٣