اين معنى را معلوم وى كرد ، عمر گفت خداى رحمت بر پدر تو كناد نخواست كه مظلمهء هيچ مسلمان نزد وى باشد و من ولىّ امرم و من اين بستان به تو بخشيدم . اى عجبا چگونه روا باشد كه ولىّ امر شش هزار مثقال نقره از بيت المال كه بر ذمّت ديگرى باشد و ردّ مىكند قبول نكند و به ديگرى بخشد و تركهء رسول بدخترش ندهند و ببيت المال ضمّ كنند و مىخوراند و بدان كه مىخواهند مىبخشند و شيعه را مىگويند كه شما ازينها مىگوئيد و ندانيد ، زهى عداوت آل محمّد و مكابرهء صريح و هر كه اين را انكار كند و ناحقّ داند او را رافضى دانند . و چون عثمان بامارت نشست مهزور را كه موضعيست از بازار مدينه كه رسول وقف مسلمانان كرده بود باقطاع بحارث بن الحكم داد برادر مروان .
ابن قتيبه در كتاب معارف ياد كرده است كه عثمان بلاد فدك باقطاع بمروان داد ، مروان چهار دانگ آن بعبد الملك داد و دو دانگ بعبد العزيز و عبد الملك از چهار دانگ خود دو دانگ بوليد داد و دو دانگ بسليمان و دو دانگ عبد العزيز بعمر عبد العزيز رسيد و عمر عبد العزيز آنچه مروان بفرزندان داده بود ايشان را عوض داد و فدك بمحمّد باقر عليه السّلام ردّ كرد . و ابراهيم الثّقفى روايت كند كه فدك چهل روز در دست محمّد باقر بود بعد از آن ابن زرود و ابن قيسى كه هر دو قاضى بودند پيش عمر عبد العزيز آمدند و گفتند عيب شيخان ظاهر كردى گفت خداى كرد نه من و ايشان روز و شب با وى سخن گفتند درين معنى و مبالغت مىنمودند كه در دنيا رسوائى و فضيحت قوى باشد غم قيامت اندك و چندان كوشيدند كه ابن عبد العزيز را گردانيدند و فدك را از امام محمّد باقر باز ستاندند امّا تا زنده بود غلّهء آن خود مىگرفت و امثال اين بسيارست اگر جمله ياد كنيم ملالت خيزد .
بدان كه چون ابو بكر گواهى امير المؤمنين على و حسن و حسين و از آن ديگران قبول نكرد امير المؤمنين على او را گفت اگر دو كس از مسلمانان پيش تو آيند و چيزى در دست يكى بود و يكى بر ديگرى دعوى كند كه مال من در دست تو است گواه از كدام طلبى گفت از مدّعى و چون گواه نبود سوگند بمدّعى عليه دهم
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 220
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٢٠