ازين دو دعوى يكى را درست نتوانيد كردن ، چون گويند كه منع فدك حقّ بود و ابو بكر صواب كرد لازم شود كه فاطمه بر باطل بود و دعوى وى دروغ و على و حسن و حسين و قنبر و امّ ايمن و اسماء بنت عميس و جملهء بنو عبد المطلّب گواهى بدروغ داده باشند و فاطمه طلب حرام كرده باشد و مىخواست كه غصب بيت المال كند و امير المؤمنين على و بنو عبد المطّلب يار او شدند و على مداهنه مىكرد و چون فاطمه اصرار مىنمود در طلب مال حرام و از امام مسلمانان هجرت كرد و على او را از آن منع نكرد و هر كه اين معنى برو روا دارد هر كه در كفر وى شكّ كند او نيز كافر بود و تكذيب قول خدا كرده بود كه :
إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ،
و قول رسول : انّ اللّه يرضي لرضاء فاطمة و يغضب لغضبها يعنى خداى تعالى از آن كس راضى باشد كه فاطمه ازو راضى باشد و خشم گيرد بر آن كس كه خشم فاطمه بر آن كس باشد ، ديگر رسول فرمود : فاطمة بضعة منّي من اذاها فقد اذانى و من اذانى اذا اللّه و من اذا اللّه و رسوله فقد كفر ، يعنى فاطمه پارهء از منست هر كه او را برنجاند مرا رنجانيده بود و هر كه مرا برنجاند خداى را رنجانيده بود و هر كه خدا و رسول را برنجاند كافر باشد ، و ايشان را از آن طريق خلاص نبود زيرا كه تصحيح هر دو دعوى از جملهء محالاتست و قول اماميان در خطاى ابو بكر مقابل قول ايشانست در خطاى اهل بيت نبوّت و معدن رسالت و مهبط جبرئيل و منزل وحى و موضع طهارت و عصمت و بعضى از نفس رسول ، و بدان كه ايشان را غرض از نفى عصمت انبيا و رسل و ائمّه از آنست كه افعال شيوخ خود را در چشم خلق بيارايند و در خيال ايشان اندازند كه هر چه شيوخ ايشان كردند همه صواب بود و آنكه خلاف ايشان كند ضالّ و گمراه ، و لا يبعد اللّه الّا من ظلم و قال بما لا يعلم ، شاعر گويد :