در عالم يا جواهر بود يا اجسام و اعراض ممكن الوجود نيست ، و گويند اعراض بيست و دو نوعست دوازدهش مقدور ما نباشد و نه مشتركست ميان خلق و خالق و يكى مقدور بنده است نه مقدور خالق و آن فعل مباشر بود خلاف مجبّره كه گويند اعراض سى نوعست و هيچ مقدور بنده نيست ، و گويند اعراض نه از جنس اجسامست و نه بعضى از اجسام خلاف نظّام و ضراريّه و نجّاريّه ، و گويند اجسام و جواهر و اعراض جمله خلق خدااند خلاف ثمامة بن اشرس كه نزد وى حشرات زمين جمله خلقيست كه آن را خالق نيست ، و گويند عدم نفى صرفست نه جوهرست و نه اجسام خلاف خيّاط از معتزله كه نزد او هر چه در حال وجود جسمست در حال عدم هم جسم باشد ، و گويند بارى تعالى شيئى كالاشياءست خلاف باطنيّه كه ايشان گويند خداى نه شيئى است و نه معلوم و نه مظنون و نه موهوم و گويند خداى تعالى اوّل چيزى بيافريد و از آن چيز چيزى ديگر بيافريد و اين هر دو مدّبران عالمند يكى را عقل گويند و ديگر را نفس و باطنيّه اين اعتقاد را از فلاسفه گرفتهاند ، و گويند اشياء را حقيقتى هست خلاف سوفسطائيّه كه نزد ايشان هيچ چيز را حقيقتى نيست و روا بود كه آن را كه پير بينى جوان بود و آن كه محاسن دارد امرد بود و زن مرد بود و مرد زن ، و جوابشان آن بود كه ايشان را چوب زنى و هر چه دارند بستانى و چون فرياد بردارند گوئى بر ديوار مىزنيم و هيچ از تو نستدهام و اين فرياد كه تو بردارى آواز سكست نه آن آدمى و امثال اين ، و گويند مرگ نبتوان ديدن خلاف اشاعره كه ايشان گويند مرگ بتوان ديدن ، و گويند كلام معنيست يعنى عرضست خلاف نجّار كه نزد وى چون بنويسند جسم باشد و چون بخوانند عرض ، و گويند بقاء بعضى اعراض جايز بود و بعضى نه خلاف كعبى و اشعرى و اكثر بغداديان كه ايشان گويند عرض در زمان باقى نماند و خلاف كرّاميّه كه گويند جملهء اعراض باقى بود و نيست نشود الّا وقت هلاك جسم ، و گويند اعراض محدثست خلاف قومى از دهريان كه گويند اعراض و اجسام قديمند و قومى گويند محدثند امّا هرگز نبود كه حادث نشوند ، و گويند خداى تعالى كفّار و عاصيان را وعيد كرده است خلاف كرّاميان كه نزد
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 203
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص٢٠٣