تبرّى كنند و جاروديّه ايشان را كافر دانند كه تولّى كنند شيخان را .
فرقت سيم : بتريّه
و ايشان را صالحيّه نيز خوانند و اين فرقه اتباع كثيّر النّواء الأبتر باشند و آن حسن بن صالح بن حىّ ، و گويند على عليه السّلام بعد از رسول فاضلترين خلق بود و امامت از آن وى بود امّا چون او ترك كرد امامت درست شد بر شيخان و صحابه نه مخطى بودند و در عثمان نه بد گويند و نه نيك . و گويند اموات را رجعت بود پيش از قيامت و يعقوبيّه گويند ابو بكر و عمر امامان حقّ بودند و آن كس را كه تبرّى كند از شيخان كافر نگويند و انكار رجعت كنند .
بدان كه اعتقاد زيديان در اصول كلام اعتقاد معتزله بود و در فروع با نواصب موافق باشند و نزد ايشان قياس و رأى و اجتهاد و استحسان دليل شرعى بود و اكثر مذهبشان قياس و استحسان باشد و جملهء ائمّه معصوم را از زين العابدين تا مهدى گمراه دانند و گويند هر كه بامامت زيد نگويد و جهاد واجب نداند كافر بود .
اختلاف زيديان در تقيّه . بدان كه قومى ازيشان گويند تقيّه نه در قول روا باشد و نه در عمل . و قومى گويند تقيّه در قول و عمل روا باشد مادام كه باتلاف نفس نينجامد . ديگر خلاف كردند قومى گفتند تقيّه امام را روا نبود و غير امام را روا بود و قومى گويند نه امام را روا بود و ته غير امام را البتّه . ابو القاسم بلخى ازيشان حكايت كرد كه هر دارى كه در آن تقيّه بايد كرد دار الكفر باشد و گويند اگر مؤمنان در تقيّه باشند و سلطان معاون ايشان باشد و رعيّت غالب باشند دار دار ايمان بود و اگر مؤمنان قادر باشند بر اظهار ايمان و احكام بصلحى كه ميان ايشان و مخالفان رفته بود يا جزيتى بر خود گرفته باشند دار دار الكفر بود اگر مؤمنان را تقيّه بايد كرد از سلطان دون رعيّت و او غالب بود بر مؤمنان آن دار دار كفر بود و براءت ازيشان واجب بود و براءت از مؤمنان روا نباشد پس رعيّت جمله كافر باشند ، و قومى گويند دار مخالفان زيديان جمله دار شركست نه دار كفر . و قومى گويند دار دار توحيد است الّا لشكرگاه ظالمان كه آن دار بغى است . و قومى گويند دار تقيّه دار خطاست