قوليّه و در ماوراء النّهر مغان .
فرقت هجدهم : اسماعيليان ،
و ايشان را باطنيّه خوانند و قرامطه و خرّميّه و سبعيّه و بابكيّه و محمّره ، امّا باطنيّه از بهر آن خوانند كه گويند كه هر چيزى از قرآن و احاديث رسول را باطنى و ظاهرى هست ظاهر بمنزلت پوست و باطن بمنزلت مغز ، چون پوست بادام و مغزش ، و اين آيت را دليل سازند :
لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ ،
و گويند خداى تعالى نه موجود است و نه معدوم ، نه زنده است و نه مرده ، نه قادر و نه عاجز ، نه عالم و نه جاهل ، نه متكلّم و نه اخرس .
نه بينا و نه كور . نه شنوا و نه كر . و در جمله صفات او اين معنى گويند برين طريق كه ياد كرديم و گويند معرفت خداى تعالى بقول معلّمى صادق حاصل شود و گويند عيسى پسر يوسف نجّار بود و آنچه در قرآن مىگويد كه عيسى را پدر نبود يعنى پدر تعليمى نداشت كه علم ازو فرا گرفته باشد و او علم از نقيبان آموخته بود كه در زمان وى بودند نه از معلّم صادق و آنچه گفتند كه عيسى مرده زنده مىكرد يعنى دلهاى مرده را بعلم زنده مىكرد و خلق را به راه راست مىخواند و بامثال اين ابطال جمله شرايع كنند و گويند هيچ از تكاليف ظاهر بر خلق واجب نيست و نماز عبارت بود از طاعت آنكه او را مولانا خوانند ، و زكات عبارت بود از آنكه هر چه از مؤنت تو و عيال تو زيادت باشد به دو رسانى از بهر دعوتخانه ، و گويند عبارت از بانگ نماز و قامت آن باشد كه خلق را بطاعت مقتداى ايشان خوانى و روزه عبارت بود از آنچه او كند خاموش باشى و عيب از مولانا برايشان نطلبى و هر چه او كند از جملهء فواحش و زندقه حقّ شناسى و در هيچ حال منكر او نباشى و چنان مطيع باشى كه اگر فرمايد خود را هلاك كن در حال خود را هلاك كنى بىتوقّف ، و گويند حجّ عبارت بود از قصد نزد امام ايشان هر كه را قدرت بود لازم باشد كه به خدمت وى رود و او را بيند و همهء محرّمات را حلال دارند و گويند محرّمات عبارت بود از قومى كه