تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
خود بكشيد و گفت : كه خرد اين بنده را از من ، و گويند با عايشه سبق برد و مىدويد يك بار عايشه برو سبق مىبرد و يك بار رسول بر عايشه سبق مىبرد ، و گويند زنى را گفت در چشم شوهر تو اسپيده ديدم زن غمناك شد پنداشت چيزى بدان مىخواهد كه عيب بود ، و گويند پيرزنى نزد رسول آمد و پرسيد كه كدام عمل بود كه بدان ببهشت توان رسيد رسول گفت زنان پير در بهشت نروند پيرزن غمناك شد ، و گويند روزى در خانه يكى از انصار شد و او را طفلى بود مرغى داشت بدان بازى مىكرد كودك را پاى ببست و مرغ از وى بستد كودك مىگريست و رسول مىخنديد و كودك را مىگفت : يا باعير ما فعل البعير ، رسول اين مىگفت كودك جزع زيادت مىكرد و رسول مىخنديد و امثال اين خرافات كه فعل مجانين بود بسيار بر رسل و انبيا بندند و العجب كه ايشان گويند چون عمر را زخم زدند و مىخواست كه از جماعت يكى را نصب كند چند كس را شمردند عمر هر يكى را عيبى گفت چون بامير المؤمنين على رسيد گفت او مزاح بسيار مىكند و مزّاح اين كار را نشايد ، چون مزّاح خلافت را نشايد چگونه رسالت را شايد . بدان كه اين قوم كه خود را اهل سنّت و جماعت خوانند مقالت ايشان در حقّ انبيا بر چهار قسم بود : قومى گويند كفر بر انبيا جايز بود و واقع شد : قومى گويند جايز بود و واقع نشد ، و قومى گويند كفر نه جايز بود امّا كبيره جايز بود واقع شد و قومى گويند كبيره نه جايز بود امّا صغيره جايز بود ، و اين قوم كه گويند كفر نه جايز بود و ايشان كه گويند كبيره نه جايز بود خبط مىكنند زيرا كه آنچه ما پيش ازين ياد كرديم نزد جمله نواصب بر انبيا جايز مىدارند از جملهء فواحش و فجور ، و شهرستانى از اشاعره در قصّهء يوسف گويد كه برادران يوسف انبيا بودند و جملهء حنابله را اين اعتقاد بود و آنچه با يعقوب و يوسف كردند اهل ورع و ديانت روا ندارند با مسلمان مثل آن كردن فكيف با رسول خدا و با رسول خدا سوگند بدروغ خوردن نه فعل كسى بود كه بدان رسول ايمان دارد ، و گويند ابليس ملك بود و معلّم فرشتگان