الهيّت كنند تعالى اللّه عن قول المفترين و دعوى كنند كه يحيى بن زكريّا از ايشان بود و خداى تعالى او را از بهر آن سيّدا و حصورا خواند و خرافات آن قوم كه اتّحاد بر خداى دعوى مىكنند بيش از بيشست و در ذكر آن فايدهء نيست و معجزههائى كه نامش كرامات نهند و ازيشان باز گويند جمله زرق و مخرقه و سحر بود .
[ فرقت دوم عشّاق ]
فرقت دوم از صوفيان كه خود را عشّاق خوانند ايشان گويند انبيا به غير حقّ مشغول شدند و خلق را به خدا مىخواندند و بتكاليف ، پس ايشان را باز مىدارند از آنچه بخداى مشغول شوند بحقّ و هر چه خلق را از خداى تعالى باز دارد باطل بود پس التفات بقول انبيا و رسل نبايد كرد و بتكاليف مشغول نبايد شد كه آن بى حاصلست ، و غزّالي در كتاب ميزان گويد با يكى از شيوخ صوفيان مشورت كردم كه مواظبت خواهم كردن به قرآن خواندن مرا از آن منع كرد و گفت علايق دنيا و جاه علم از دل بيرون كن و در خانه فارغ شو ، اقتصار كن بر اداى فريضه و انديشه را به زبان جمع كن و مىگوى اللّه اللّه ، و اين حكايت قوميست كه خود را عشّاق خوانند و ايشان گويند نبوّت كسبيست و خود را اهل حقايق خوانند و اعتقاد ايشان آن بود كه بهترين خلق خداى ايشانند از بهر آن منزوى شوند و با خلق اختلاط نكنند و گويند علايق جسمانى از خود بيرون كردهايم يعنى تا بمنزلت انبيا برسيم ، و گويند مثال اين چنانست كه در حكايتى معروف آمده است كه نقّاشان چين و روم با يكديگر مفاخرت كردند نزد سلطانى از سلاطين ، هر قومى گفتند نقش ما بهتر از نقش ايشانست سلطان بفرمود بهر دو قوم صفّه ايست پرده در ميان ببنديد و نقش كنيد تا مميّزان فرق كنند و دعوى شما بظهور آيد كه كدام نقش بهتر كردهايد ، پس پرده در ميان صفّه بستند و هر يكى به كار خويش مشغول شدند چنان كه بر كار يكديگر هيچ اطّلاع نداشتند پس اهل چين نقّاشى و قلم كارى كردند در غايت خوبى و كمال كه كس مثل آن نديده بود و اهل روم اين طرف خويش را صيقل كردند بمثال آينه ، چون چينيان از نقش فارغ شدند پرده از ميانه بر گرفتند بحضور سلطان و امراى دولت ، نقش اهل چين عكس انداخت چون اين طرف صيقلى بود و لطافت داشت عكس آن طرف در طرف روميان خوبتر نمود