و نشستند هر يكى را پيرهنى در پوش و هر يك را هفت درم بده يا سه درم ( راوى را درين شك افتاد ) ، چون اين بكنى قائم مقام حجّ بود ، و پدرم اين دفتر ميخواند چون بدين فصل رسيد قاضى ابو عمر حلّاج را گفت از كجا ميگوئى گفت از كتاب اخلاص حسن بصرى ، قاضى گفت دروغ ميگوئى يا مبيح الدّم ، ما كتاب اخلاص در مكّه شنيديم بر استاد و در وى اين نيست ، وزير قاضى را گفت بنويس آنچه گفتى و قاضى با حلّاج سخن ميگفت وزير الحاح ميكرد قاضى بنوشت و هر كه در آن مجلس بودند از قضاة و فقها و مفتيان بنوشتند چون حلّاج را معلوم شد كه او را بخواهند كشت گفت خون من حرامست و شما را روا نباشد خون من ريختن و اعتقاد من اسلامست و مذهب من سنّت و كتب من در ميان ورّاقان بسيارست در سنّت ، اللّه اللّه خون من مريزيد ، او تكرار اين كلمات ميكرد و ايشان مينوشتند ، پس از آن نوشته پيش مقتدر عبّاسى فرستادند جواب بيرون آمد كه چون فتوى قضاة و مفتيان چنينست او را بمجلس شرطه بريد و هزار تازيانه بزنيد اگر نميرد دست و پاى او ببريد ديگر سرش ببريد و بياويزيد و جثّهاش بسوزانيد ، چنين كه فرموده بود بكردند بعد از آن سرش بر نيزه كردند و يك سال در خراسان ميگردانيدند تا همه كس را معلوم شد كه سر زنديقيست و از جمله بيتهاى حلّاج يكى اينست :
سبحان من اظهر ناسوته * سرّ سنا لاهوته الثّاقب
ثمّ بدا في خلقه ظاهرا * في صورة الآكل و الشّارب
حتّي لقد عاينه خلقه * كلحظة الحاجب بالحاجب
و كتابى كرده است او را بستان المعرفة و طاسين الأزل نام نهاده است جمله كفر و زندقه است ، در آنجا گويد كه هركه خداى را بصنع بشناسد اقتصار بر صنع كرده بود دون صانع و امثال اين تا آنجا كه گويد دل پارهء گوشتست ، و خون فانى معرفت در آن قرار نگيرد زيرا كه معرفت جوهر ربّانيست و هذيان بسيار ياد كند ، آنگه گويد در حقيقت حقيقت : كانّه كانّها ، كانّه كانّه ، كانّها كانّها اركانه كانّه بنيانها صحبانها اصحابها