گفتند چرا چنين نوشتى گفت اين عين جمعست نزد ما يعنى او و خدا يكىاند و گفت اين كتاب خداست من و دست در ميانه عاريتيم او را گفتند كسى ديگر هست با تو كه چنين مىگويد گفت بلى شبلى و ابن عطاء و ابو محمّد حريرى ، و اگر ما خواهيم كه فضايح او ياد كنيم ميسّر نشود و از تطويل سخن ملالت خيزد .
با يزيد گفت سبحانى ما اعظم شأنى و اين قوم از كبار اولياى اهل سنّت و جماعتند و العجب كه لا يزال بر شيعه تشنيع مىزنند كه عبد اللّه بن سبأ و اصحاب او گفتهاند كه على خداست تعالى عن كلّ ضدّ و ابو الخطّاب دعوى كرد حلول اللّه را در ائمّه ، نزد ما ايشان كافرند و ابدا در دوزخ باشند و اينان كه ياد كرديم و آنچه ياد خواهيم كرد نزد شما اولياءاند و اصحاب كرامات .
بسطامي را مقالاتى چندست قبيحتر از اوّل ، گفت : سبحانى سبحانى ما اعظم شأنى چنان كه ياد كرديم از پيش و گويد من بر آسمان رفتم يك بيك آسمان بگرديدم بالاى آسمانها هيچ كس نديدم خيمه بر عرش بردم يكى ازيشان نزد او نشسته بود گفت هر شب بخانهء كعبه روم و طواف كنم و با موضع خود برآيم چون دو سه نوبت اين سخن بگفت با يزيد گفت بهتر از تو كسى هست كه كعبه هر شب به زيارت او آيد چون زيارت وى كرد باز گردد و گفت جزويست از خالق و در حجاب افتاد چون به دو اتّصال كند يعنى به خدا پيوندد و او را بشناسند بدانند كه اوست يا ازوست يعنى با يزيد خداست يا بعضى از خداست ، و گويد : عجبت منك و منّى ، عجب دارم از تو و من ، حجبتنى بك عنّى مرا به خود در حجاب كردى از من تا چون كه نزديك شد كه بر شوم جسم مرا نيست كنى مرا در مقام علوّ باز داشتى و بذهن من رسانيدى من در آن ممكن شدم حتّى تيقّنت انّى انت ، يعنى مرا يقين شد كه من توام ، و اين قوم حكايت بكنند كه درين حكايت امير المؤمنين على بكميل بن زياد گفت : اولئك هم الاقلّون عددا و الاعظمون عند اللّه قدرا ، تا آخر سخن يعنى ايشان اندك باشند و قدر ايشان نزد خداى تعالى عظيم باشد ، ايشان را مىخواهد يعنى اين قوم را كه دعوى اتّحاد و
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 127
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص١٢٧