اصحابها شهابها ابراقها اربابها صفاتها لبابها لا هى هم و لا هم هى لا هو الّا هو ، ديگر گويد عارف با عرفان خود باشد و عرفان با عارف .
شبلى گويد سرّ بر زبان اين طايفه پوشيده نباشد امّا معنى به حال خود مانده باشد آنكه گفت :
كادت سر ايران سر بما [ كذا ؟ ] * او ليتنى من جميل لا اسمّيه
مصباح بالسّر من منك يرقّبه [ كذا ؟ ] * كيف السّرور يسردون مبديه [ ؟ ]
فظلّ يلحظنى سّرى و الحظه * و الحقّ يلحظنى الّا اراعيه
و اقبل الوجد يفنى الكلّ من صفتي * و اقبل الحقّ يخفيني و يبديه
و ازو پرسيدند چه فرقست ميان اوليا و انبيا گفت انبيا را مسلّط كردند بر احوال مالك احوال شدند و تصرّف در احوال ميكنند چنان كه مىخواهند و احوال بر اوليا مسلّط كردند احوال تصرّف دريشان مىكنند ، ديگر گفت علوم من بزرگوار شد از نظر دقيق يعنى كسى انديشه در علوم من نتواند كردن و باريك شود بفهمهاى بشر يعنى بشر فهم معانى سحن من نتواند كرد ، و گفت من منم نه نعت دارم و نه صفت نعتم ناسوتيست و صفتم لاهوتى ، و امثال اين كفرها مىگويد تا آنكه گويد انا منزّه عن نفسى ، من منزّهم از نفس خويش ، نفس من منست .
با يزيد گفت سبحانى مسكين با يزيد كجا بود در ابتداى نطق حقّ ناطق شد جهت او ، بعد ازين زندقههاى ديگر گويد خداى تعالى در ازل موصوفست در آن كه لا يزال موصوف بود ، درين سخن تعريض كرد بر قدم عالم .
بدان كه كتاب ايشان از اوّل تا آخر كفر و زندقه است ازين نوع كه ياد كرديم و گويد خداى تعالى هر شب با درّى بيضا به آسمان دنيا آيد تا درين زمين سخن گويد و ديگر با ابدالان سخن گويد ، ديگر با كسانى كه عاشق او باشند و نامهاى ايشان بنويسد تا آن روز كه روح را بروح و نور را بنور جزا دهند آنگه زمين را پر از خيرات و بركات كند و بعد از آن با عزّ و جلال و عظمت خود رود ، و حلّاج نامهء نوشت بيكى از اصحاب خويش در آن نامه نوشته بود : من اللّه الى فلان بن فلان . ازو پرسيدند كه خطّ تست گفت بلى ،