تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
گفتند تا پيش ما درست نشود ما بر خون او حكم نكنيم ، يكى از اهل بصره گفت من اصحاب وى را مىشناسم و ايشان در بلدان متفرّقند و خلق را بالهيّت او مىخوانند اين بصرى از اصحاب حلّاج بود چون بدانست كه ساحرست ترك وى بكرد و با او ابو علي هارون بن عبد العزيز كاتب انبارى گواهى داد و او كتابى كرده است در مخاريق حلّاج ، آنگه حلّاج را در سراى سلطان محبوس كردند بنزد نصر حاجب ، و حلّاج را دو نامست يكى حسين منصور دوّم محمّد بن احمد الفارسى و دختر سمّرى صاحب حلّاج در سراى سلطان بود مدّتى پيش حلّاج رفته بود او را پيش وزير آوردند ، وزير از وى احوال پرسيد ، ابو القاسم زنجى گويد من حاضر بودم و ابو على احمد بن نصر بازيل حاضر بود ، چون وزير احوال از وى پرسيد گفت پدرم مرا پيش وى برد او مرا چيزهاء بسيار بخشيد ، و اين زن فصيحه بود و عبارت و لهجهء خوش داشت ، گفت چون آن چيزها به من داد مرا گفت تو را بپسر خود سليمان دادم و او نزد من از همهء فرزندان عزيز ترست و او بنيشابور مقيمست لابد باشد كه ميان زن و شوهر وقتها سخنى افتد كه خاطر از آن برنجد من او را وصيّت كرده‌ام كه ترا نيكو دارد ، آن روز روزه دار و در آخر روز بر بام شو و بر سر خاكستر و نمك همچون بلغور كرده بايست و چون روزه خواهى گشودن از آن خاكستر و نمك هم در دهان كن و بدان روزه گشاى و روى با من كن و هر چه ميخواهى با من بگوى كه من مىشنوم . زن گفت روزى بامداد از بام به زير آمدم و دختر حلّاج با من بود ، حسين پيش از ما فرود آمده بود چون بنردبان رسيدم كه او ما را مىديد و ما او را دخترش به من گفت سجده كن او را ، گفتم جز از خداى ديگران را سجده نتوان كرد ، حلّاج آواز من بشنيد گفت بلى خدائى در آسمانست و يكى در زمين ، مرا پيش خود خواند و دست در جيب كرد و حقّهء بيرون آورد پر از مشك به من داد سه بار همچنين و گفت زن را چون شوهر باشد محتاج بوى خوش باشد اين را در طيب به كار دارد ، و روزى مرا بخواند و بر بوريائى نشسته بود ،