اگر خلق گوش بسخن من كنند من خلاف از ميان مردم بر دارم ، ديگر گويد چگونه گوش بسخن من كنند و خداى حكم كرده باشد و در ازل بريشان نوشته و تقدير كرده اگر عاقل نظر و تأمّل كند درين سخن متناقض داند كه غرض وى درين باب جز تشنيع بر امير المؤمنين على بلكه بر جملهء انبيا و رسل چيزى ديگر نبوده است ، اوّل آنكه دعوى كرد كه اگر خلق سخن من بشوند فسادى كه على عليه السّلام كرد حاشا او بصلاح آورد ، ديگر دعوى كرد كه حكم خداى بود در ازل بريشان نوشته بود و دفع تقدير نتوان ، پس على سبب آن خلاف نبود ، ديگر آنكه اگر خلق در زمان على مختلف شدند و على سبب اصل خلاف بود لازم آيد كه جملهء انبيا و رسل سبب اختلاف باشند زيرا كه خداى تعالى در قرآن مىگويد :
وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ ،
پس اين تشنيع وى بر انبيا و رسل متوجّه بود نه بر على ، نعوذ باللّه من الكلام المفضىّ الى الكفر ، و هم درين كتاب سخن چند ديگر مشنع بود ترك كرديم ، و گويد قومى گويند كه رحمت از آن امّت محمّد بود و من مىگويم بيشتر نصاراى روم و ترك درين زمان اهل رحمتند با آنكه در اقصاى بلاد روم و ترك باشند و دعوت بديشان نرسيده باشد ، و گويد اينان بر سه قسم باشند ، قسمى كه صفت و نام رسول و معجزاتش بريشان رسيده باشد ايشان را رحمت نصيب نباشد ، قسم دوّم كه اين معنى بديشان نرسيده بود اين قوم معذور باشند يعنى از اهل رحمت باشند و قسم سوّم آنان كه در اوّل كودكى شنيده باشند كه محمّدى بود و دعوى نبوّت مىكرد و معجزات و صفت او بديشان نرسيده بود همچنانكه كودكان ما شنيده باشند كه مقنّع « 1 » دعوى پيغمبرى كرد و دروغزنى بود و گويد حكم اين قوم سيّم حكم قسم دوّم بود يعنى جمله از اهل رحمت باشند ، و اين سخن در كتابى مىگويد كه نام آن كتاب التّفرقة بين الاسلام و الزّندقة است ، بنگر كه چگونه در آن كتاب على را از رحمت خداى بيرون برد ، زيرا كه خداى مىگويد :
وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ
هامش
( 1 ) در نسخ ابن المقنع