بود يا فعلى ميان دو فاعل يا محدثى ميان دو محدث ، و گويد هر كه چيزى بجنباند و آن چيز بجنبد نه به حركت وى جنبيده باشد ، پس وى را لازم بود هر كه يكى را بكشد نه قاتل بود و هيچ بر وى لازم نبود و طلب قصاص از قاتل كردن ظلم بود و قومى ازيشان گويند كه رسول پيش از بعثت كافر بود و گويند دليل بر اين آنست كه خدا مىگويد :
وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى ،
اشعرى گويد روا بود كه خداى تعالى بنده را قدرت دهد تا اعراضها باز دارد چنان كه وى روزهاى گذشته باز آرد و همچنين اصوات و لحظات .
بدان كه مقالات اشعرى و محالات وى بسيارست و در ذكر آن فايده نه و نيز ملالت خيزد ، بدين قدر اقتصار كنيم ، امّا مقالات اصحابش بسيارست ، غزّالى در كتابى كه آن را مسائل اخرويّات نام كرده است گويد روح جزويست كه قسمت نپذيرد و قائم بذات خويش و او را حسّى نباشد ، و هم درين كتاب گويد اخصّ اوصاف خداى تعالى آنست كه قيّومست و معنى قيّوم آنست كه قائم بذات خويش بود و از پيش كه گفت روح قديمست بذات خويش و متحيّز نيست پس اين وصفى مشترك بود نه خاصّ ، و در كتاب لدنّى گويد نفس ناطقه كه بدان انسان مكلّف باشد نه جسم بود و نه عرض بلكه قوّت الهى بود مثل عقل اوّل چنان كه فلاسفه گويند عقل اوّل معلول علّت اولى است و نفس معلول عقل ، و هم درين كتاب گويد معلومات خداى تعالى متناهى باشد ، و در منقذ گويد وقايع نامتناهيست و نصوص متناهى پس لازم بود كه همهء وقايع معلومات خداى تعالى نباشد زيرا كه نزد او معلومات خداى تعالى متناهيست و وقايع نامتناهى ، و اين معنيست كه فلاسفه گويند كه علّت اولى عالمست بكلّيات و جاهل بجزئيّات و اين شخص را ايشان حجّت خوانند ، و در قسطاس المستقيم گويد بر اماميان كه ايشان گويند لازم بود كه امامى بود كه با وجود وى خلق بصلاح نزديكتر باشند و از فساد دور تر و خلاف از ميان مردم بر دارد اگر منقاد شوند ، هم غزّالى گويد اساس خلاف على عليه السّلام بود خلافى كه ابدا منقطع نشود ، بعد ازين سخن گويد