تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
جايز بود و خداى تعالى جسم نيست پس مقابل بر وى روا نبود و ديدن وى محال باشد ، و گويد علم و يقين و فهم و فضيلت و عقل و درايت و فقه بيك معنى باشد پس وى را لازم شود كه شايد كه خداى را عاقل و عارف و فطن و فقيه خوانند چنان كه وى را عالم خوانند و نزد هيچ مسلمانى اين روا نبود و در بعضى روايات گويد كه روا بود كه كسى نفس خود را نداند بضرورت و نفس ديگرى را بضرورت شناسد يا نفس خود نداند اصلا و آن ديگرى داند و جاى ديگر گويد اين روا نبود و گويد شايد كه باطل را حقّ خوانند و اصحابش گويند شايد كه كفر را حقّ خوانند از بهر آنكه خداى تعالى مىآفريند و هر چه او آفريد حقّ و عدل بود ، و گويد روا بود كه چيزى حادث شود كه آن چيز نه جسم بود و نه جوهر و نه عرض ، و گويد كفر و عدل بود و حقّ و ثواب و حسن و قبح و چون بنده كسب كند باطل بود و ظلم و خطا و زشت ، سبحان اللّه خالق الخلق كدام عقل قبول كند كه يك چيز هم حقّ بود و هم باطل و هم خطا و هم ثواب و هم عدل و هم ظلم و هم حسن و هم قبح و قايل اين امام اهل سنّت و جماعتست و از اهل نجات و اين كسب كه وى دعوى مىكند ابن راوندى بنهاد و نجّار ازو فرا گرفت و ابن كلّاب از نجّار و اشعرى از ابن كلّاب چهارصد سالست تا در محافل و مجالس ملوك و سلاطين با ايشان مناظره مىكنند درين مسئله با علما و فضلا نه معنى كسب كه خود دعوى مىكنند مىدانند و نه بفهم هيچ عاقل و عالم مىتوانند رسانيدن ، و اشعرى گويد عرض نتواند الّا در محلّ و نشايد كه جوهر محلّ عرض بود ، پس برين اصل جوهر از جمله اعراض خالى بود و موجود نباشد ، و گويد شايد كه صفت ديگرى كنى همچنين ابدا تا يك صفت را صفات نامتناهى حاصل شود ، و گويد روا بود كه خداى را هم متكلّم و فاعل خوانند و نشايد كه ناطق خوانند ، و گويد كلام و نطق و قول بيك معنى باشد ، و گويد روح جسمست و حيوة عرض ، روح نه حسّاس بود و نه محسّ و حسّاس حيوانى ضروريست لازم شود كه حسّ بدنى بود چون روح مفارقت كرد بدن همچنان حسّاس بود زيرا كه نزد وى روح نه حسّاس است و نه محسّ ، و گويد نشايد كه كسى گويد اوّل وجود سواد ببايد دانست پس دانستن كه محدثست و عرض و لون ، و گويد روا باشد كه گويد ترك معصيت معصيتست