ابدا عقوبت مىكند بكفر مادر و پدر ، و گويد جمله قبايح بر خداى تعالى روا بود الّا دروغ ، عطوى از شاگردان اشعرى گويد دروغ نيز روا بود كه بگويد ، و گويد روا باشد كه معجزات بر دست كذّابان ظاهر كند و تصديق دروغزن كند تا خلق را گمراه كند ، و ابو الحسين بصرى در كتاب غور گويد كتابى يافتم در اصول فقه از تأليف يكى از اشاعره در آن كتاب در باب الامر بالشّيئى مىگويد : اجماع كردند اهل حقّ يعنى جملهء مجبّره كه روا باشد كه خداى تكليف كند بنده را بر چيزى كه بر آن قادر نباشد و خلاف كردند در آنكه روا باشد كه تكليف كند كسى را كه پر ندارد و بپرد و كسى را كه چشم ندارد تا نقطه بر مصحف زند و قديم را محدث و محدث را قديم كند و اجسام بيافريند يا نه گويد اين خلافست بعضى گويند روا نباشد و بعضى گويند روا باشد و اين قوم بر حقّند ، و گويد تكليف كسى نيكو بود كه نيكو بود ازو رنج رسانيدن بىعوضى عاجل يا آجل . و گويد روا بود نهى كند از هر چه فرمود و امر كند از هرچه نهى كرد و اگر چه خلق را در آن هيچ صلاح نباشد ، و گويد در ازل تقدير كرد كه يكى نيكبخت بود اگر صد هزار سال عمر وى بود و هر بدى و شرّى و فساد و كفر و قتل انبيا و رسل و جز آن از وى بوجود آمده باشد عاقبت او در بهشت باشد چنان كه تقدير رفته است و اگر تقدير كرده است كه يكى در دوزخ بود اگر چند عمر دنياست او را عمر دهد و همهء عمر نيكوى كند و طاعت و فرمانبردارى و مالهائى از آن وى باشد و در خيرات صرف كند عاقبت او در دوزخ بود دايم پس بعثت انبيا و رسل و كتب طاعت كردن جمله عبث بود ، نه طاعت و خيرات سود مىدارد و نه كفر و عصيان زيان ، تعالى اللّه عمّا يقول الظّالمون علوّا كبيرا ، و گويد معجزهء نوح طوفان بود و معجز هود باد و صاعقه كه خلق بدان هلاك شدند و معجز ابراهيم بنجات از آتش و اين جهل بود از سه وجه ، اوّل آنكه شرط آنست كه معجز عقب دعوى بود ، دوّم آنكه معجز رحمتست و رحمت سبب هدايت بود نه سبب هلاك ، سيّم آنكه نزد وى معرفت بارى بشرع واجب شود بعد از آن واجب شود كه بنبوّت نبى درست شود و نبوّت ثابت نشود الّا بمعجز و چون نوح هزار سال كم پنجاه سال دعوى مىكرد چون معجز طوفان بود نبوّت وى
تبصرة العوام في معرفة مقالات الأنام ( فارسى ) — صفحة 112
مساهمون: سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ( داعى الاسلام )
ص١١٢