بدان كه اشعرى گويد بارى تعالى قادرست بقدرت قديم و عالم بعلم قديم و حىّ بحيوة قديم و باقى ببقاء قديم و سميع بسمع قديم و بصير ببصر قديم و مريد بارادت قديم و كاره بكراهت قديم و متكلّم بكلام قديم ، نه قديم با خداى تعالى اثبات كند و گويد موجودست لذاته ، و گويد حسن و قبح بشرع توان دانستن ، هر چه شارع امر كند بدان نيكو بود و هر چه از آن نهى كند زشت بود پس افعال خداى تعالى نه حسن بود و نه قبيح زيرا كه او مأمور و منهى نتواند بودن . و اين خلاف عقل و قرآنست ، امّا عقلا جملهء عاقلان دانند كه ميان حسن و قبح هيچ واسطه نيست ، افعال يا حسن بود يا قبيح ، امّا قرآن ، خداى تعالى چندين جاى در قرآن وصف فعل خود كرده است بنيكوئى چنان كه گفت :
فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ
و گفت :
فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ *
، و گويد خداى قادر نبود بر ظلم زيرا كه نزد وى ظلم عبارت بود از تصرّف در ملك غير و او در هر چه تصرّف كند ملك وى بود پس بر ظلم قادر نباشد بلكه ظالم بيافريند و كسب بنده گرداند چون بنده بكند ظلم بود و اين سخنيست بيحاصل ، اوّل آنكه چون خداى چيزى بيافريد آن چيز موجود شد و از فاعل مستغنى باشد ، دوّم گوئيم اين فعل بنده حاصل شد يا بفعل خداى تعالى يا بشركت هر دو ، اگر بفعل خداى تعالى حاصل شد كاسب خداى باشد نه بنده و اگر بفعل بنده حاصل شد موجد بنده بود نه خداى و اگر بقدرت هر دو حاصل شود پس بنده شريك خداى بود ، تعالى اللّه عن ذلك ، و نيز ايجاد مقدورى بود به دو قادر و اين محال باشد ، و گويد هيچ بر عاقل پيش از ورود شرع واجب نبود و چون شارع آمد بقول او معرفت خداى واجب شد آنگه به نظر و استدلال معرفت حاصل كند و گويد نظر در دلايل كردن موجب علم نبود ، و گويد اگر كسى خداى را بشناسد بصفات و عدل و توحيد و اقرار كند بدان و مالهاى عالم از آن وى باشد و صرف يتامى و مساكين و فقرا كند و پلها و رباطها كند پيش از آنكه رسول بيايد او مستحقّ هيچ مدح و ثواب نباشد و آن معرفت بكمال نه ايمان بود و اگر صد هزار دينار غصب كند يا بدزدد يا كسى وديعتى پيش وى بنهد و آن را رد نكند يا صد هزار آدمى را بكشد و با زنان و دختران و كودكان مسلمانان جماع كند و شرع نيامده باشد