و اگر قبول اشاره نكند ، آن را مفارق خوانند ؛ مانند عقول و نفوس . و دويم ، كه قابل قسمت است ، چون جسم طبيعى و اعراضى كه حال در جسماند .
و وحدت غير حقيقى آن است كه واسطهء در عروض امر ديگر باشد ، كه وحدت حقيقى داشته باشد ؛ چنانچه در زيد و عمرو « 1 » دانستى كه واسطهء انسان است و مانند وحدتى كه عارض مىشود فرس و انسان را به واسطهء حيوان . و قسم اوّل را تماثل گويند و قسم دويم را تجانس خوانند . و هرگاه واسطهء وحدت ، اتحاد در كميت باشد ، آن هر دو را متساوى گويند . و هرگاه اتحاد در كيفيت باشد ، آنها را متناسب شمرند .
و هرگاه اتحاد در نوع باشد ، واحد بالنوع باشند ؛ مثل زيد و عمرو .
پس ظاهر گرديد كه وحدت به قسمى از اقسام ، لا محاله در افراد تمام موجودات هست و بىوحدت ، كثرت صورت نبندد . و دانستى كه وحدت حقهء حقيقيه ، صرف ذات واجب الوجود است و او را است وحدت عمومى ، كه سعه و احاطهء وجود است به واسطهء تماميت ذات و رحمت عامه و فيض اقدس در مقام فعل . و او را است وحدانيت عدد ، چنانچه در زبور آل محمد صلّى اللّه عليه و آله وارد است : قال عليه السّلام : [ « و له وحدانية العدد » ] « 2 » « و في كلّ شيء له آية تدلّ على أنّه واحد » . « 3 »
هرگاه به واحد ، كه مبدأ اعداد است ، نظر كنى ، مىبينى آيت وحدت حقه را ؛ و مىدانى كه تا واحد نباشد و مكرر نشود ، اثنين و ثلاث و عشره حاصل نشود . و اصل همهء اعداد ، واحد است و واحد با همهء آنها و در همه هست . قبل از همه ، و بعد از همه واحد است ، هو الأوّل و هو الآخر .
و اگر واحد را بردارى ، عددى باقى نماند و تمام مراتب اعداد ، شئونات و مراتب اويند . پس مىتوان گفت كه : « ليس في [ نفس ] « 4 » الأمر الّا الواحد » . نگويم كه واحد ،
هامش
( 1 ) . الف و ب : عمر .
( 2 ) . الف : در حاشيه است ، و در آخر آن دارد : منه .
( 3 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 412 .
( 4 ) . الف : ندارد .