هم در تو ظهور دارد :
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ
. « 1 » لهذا در دانستن معناى آن ، تو را حاجت برهان نيست .
و اينكه گفتهاند : وحدت مساوق وجود است ، مراد ترادف نيست ، بلكه مقصود ، اتحاد او با وجود است در موجوديت خارجى ، با آنكه هر يك در ذهن به حسب مفهوم متغايرند .
و اينكه گفتيم كه پرتو وحدت بر تمام موجودات تابيده است ، به واسطهء آن است كه معناى وحدت را به تمام اقسام كه نظر كنى ، در هر فرد از افراد موجودات ، قسمتى از او هست ؛ چرا كه واحد يا حقيقى است يا غير حقيقى .
قسم اوّل آن است كه در اتصاف به صفت وحدت ، ذات او را احتياج به واسطهء در عروض نباشد .
قسم دويم آنكه احتياج به واسطه باشد ؛ چون وحدت زيد و عمرو ، كه گفته مىشود كه آن هر دو واحدند در انسانيت . پس انسانيت واسطهء در عروض وحدت آنها است .
و واحد حقيقى يا نفس معناى وحدت است ، يا شىء است كه متصف به صفت وحدت مىشود . قسم اوّل را وحدت حقه گويند ؛ مانند ذات حضرت واحد على الاطلاق ، كه عين وحدت است در خارج .
قسم دويم ، يا واحد به خصوص است يا واحد به عموم . و آن هم يا به سعهء وجود ، عموم دارد ؛ مانند امر اللّه و رحمت واسعه ، يا به عموم در مفهوم ، مانند واحد نوعى و واحد جنسى و واحد عرضى .
و واحد به خصوص يا آن است كه موضوع آن قابل قسمت نيست ، يا قابل قسمت هست . اوّل بر سه قسم است ؛ زيرا كه اگر محض همين معنا است ، فقط آن را واحد عددى گويند . و اگر علاوه بر اين معنا ، قبول اشاره حسيه هم بكند ، آن را نقطه خوانند .
هامش
( 1 ) . فصلت ( 41 ) آيهء 53 .