ثالث را علت صورى خوانند . و غرضى كه وامىدارد فاعل را بر كوزه ساختن ، چون آب خوردن مثلا ، علت غايى گويند .
و هرگاه علت را شعور به فعل خود نباشد ، يا اين است كه فعل او مناسب طبع اوست ؛ چون حرارت از براى آتش ، و برودت از براى آب . اين را فاعل بالطبع گويند .
و اگر فعل او مناسب طبع او نباشد ، چون حركت سنگ به جانب هوا ، آن را فاعل بالقسر خوانند . و هرگاه شعور به فعل داشته باشد ، اگر بدون اراده فعل از او صادر شود ، او را فاعل بالجبر گويند . و اگر با اراده باشد ، پس اگر علم او به افعال خود ، عين آن افعال باشد ، بعد از آنكه علم به ذات خود ، علم اجمالى به آن افعال باشد ، او را فاعل بالرضا گويند . و اگر علم او به افعال خود ، سابق بر افعال باشد ، اگر مقرون به داعى است ، او را فاعل بالقصد گويند . و اگر نفس علم وادارد او را بر فعلى ، پس اگر علم ، عين ذات فاعل است ، او را فاعلى بالتجلى گويند . و اگر زايد بر ذات است ، او را فاعل بالعنايه گويند .
بدان كه در اصطلاح الهيين ، اطلاق فاعل بر معطى وجود كنند و در اصطلاح طبيعيين ، اطلاق كنند بر معطى تحريك . پس به اصطلاح اوّل ، بنّا را فاعل نگويند ، به خلاف اصطلاح ثانى ؛ زيرا كه بنّا خشت و گل را اعطاى وجود نكرده است ، بلكه تحريك مىدهد آنها را و بر روى يكديگر مىگذارد .
و هرگاه علل اربع تمام باشد ، آن را علت تامه گويند و الا ناقصه . و در تحقّق علت تامه ، فعل واجب الصدور شود و تخلف معلول از علت تامه جايز نيست . و علم تام به علت ، مستلزم علم است به معلول ؛ چون علم به وجود آتش كه مستلزم علم به حرارت است و به عكس نيست ؛ چرا كه شايد حرارت از علت ديگر پيدا شده باشد ، چون آفتاب و غيره .
و حكما اتفاق كردهاند كه « الفاعل الواحد لا يصدر عنه الّا الواحد » ؛ « 1 » يعنى از فاعل
هامش
( 1 ) . شرح اشارات ، ج 3 ، ص 122 و 243 .