است كه لازم نيايد ترجيح بلا مرجّح ، و سد باب اثبات واجب تعالى .
گوييم كه با اولويت مزبور ، سد انحاى عدم از ممكن نشود . پس تا صدور فعل از فاعل به حد وجوب نرسد ، سد انحاى عدم نشود از ممكن . و فعلى كه از تأثير قدرت و ارادهء فاعل ، واجب الصدور شود ، منافى با اختيار او نيست .
نور هيجدهم در بيان معناى قدم و حدوث و اقسام آنها ، و اختلاف در اينكه حدوث عالم به چه معنا است
بدان كه قديم آن است كه مسبوق به عدم نباشد ، يا آنكه مسبوق به غير نباشد . و حادث شناخته مىشود به قرينهء آن . و هر يك منقسم مىشوند به بالذات و بالزمان . پس قديم بالذات آن است كه ذات او مسبوق به عدم نباشد ؛ چون ذات واجب تعالى . و حادث بالذات آن است كه ذات او مسبوق باشد به عدم ذاتى . و اين را عدم مجامع گويند ؛ چرا كه اين عدم با وجود او جمع مىشود ؛ چون عقول مجرده . و قديم بالزمان آن است كه مسبوق به عدم زمانى نباشد ؛ چون عقول و نفوس . و حادث بالزمان آن است كه وجود او مسبوق باشد به عدم زمانى ؛ يعنى پيش از وجود او ، زمانى باشد كه در آن زمان ، عدم اين شىء محقق باشد . و اين عدم جمع نشود با وجود . و اين را عدم مقابل گويند ؛ چون مركبات عنصريه از جمادات و نباتات و حيوانات .
پس هر قديم بالذات ، قديم بالزمان است و هر قديم بالزمان قديم بالذات نيست ؛ چون عقول مجرده ، كه حادث بالذاتند و قديم بالزمان . و هر حادث بالزمان ، حادث بالذات است ؛ لكن هر حادث بالذات ، حادث بالزمان نيست ؛ چون عقول مجرده .
حكماى فلاسفه قائل شدهاند به حدوث ذاتى از براى عالم ، مگر حوادث متجددهء زمانيه ، كه حادث بالزمانند ؛ چون مركبات عنصريه و عقول مجرده و نفوس افلاك ؛ بلكه جسم افلاك را قديم بالزمان و حادث بالذات دانند . و معناى حدوث ذاتى اين است كه عقل حكم كند بر تقدم علت و تأخر معلولى كه از آن صادر شده است ؛ مانند