صورت مىپذيرد ؛ چون كوهى از طلا و فيروزه تخيل كردن . مادامىكه التفات به آن صور « 1 » هست ، وجود خيالى دارند و به محض عدم التفات ، أعدام صرفه و ليسيّات محضهاند ؛ و وجود عالم را نسبت به موجد ، همين نسبت است .
به محض التفاتى زنده دارد آفرينش را * اگر نازى كند يكدم فرو ريزند قالبها
و جمعى از متكلمين بر آنند كه علت احتياج ممكن به فاعل ، حدوث است نه امكان ، و بعضى گفتهاند كه امكان است به شرط حدوث ، و بعضى گفتهاند كه امكان و حدوث ، با هم علت احتياجاند . و تمام اين مذاهب سخيف است ؛ چرا كه حدوث كيفيتى « 2 » است از براى وجود ممكن ، كه متأخر است از او ؛ به علت آنكه معناى حدوث ، مسبوقيت وجود است به عدم . پس متأخر است از وجودى كه بعد از ايجاد است ، و ايجاد بعد از احتياج به علت است . پس هرگاه علت احتياج باشد ، لازم مىآيد تقدم بر نفس خود ، به چندين مرتبه .
نور هفدهم در بيان احكام واجب بالغير
حكما گفتهاند كه « الشيء ما لم يجب لم يوجد » ؛ « 3 » يعنى هر چيز تا واجب نشود ، صدور آن از فاعل ، موجود نشود . و وجوب صدور شىء از فاعل ، در وقتى است كه علل اربع ، يعنى علت فاعلى و مادى و صورى و غايى ، محقق و موانع منتفى باشد .
در اين وقت ، شىء واجب الوجود لغيره گردد .
و گفتهاند : تخلف معلول از علت تامه محال است . و بعضى از متكلمين گفتهاند كه صدور فعل از فاعل اولى شود و به سر حد وجوب نرسد ؛ چرا كه سلب اختيار شود از صانع تعالى ، هرگاه صدور فعل را از او واجب دانيم . و اين اولويت وجود از براى اين
هامش
( 1 ) . ب : صورت .
( 2 ) . ب : كيفيات .
( 3 ) . شرح منظومه ، ج 2 ، ص 272 .