بين امكانه [ و لا امكانه ] . « 1 » پس نفى امكان مىشود از ذات ممكن .
و اين استدلال بىوجه است ؛ چون كه بنابراين ، امكان امرى است عدمى ، و نفى امكان ، رفع آن امر عدمى است ، و اين هر دو متناقضند ، نه آنكه به يك معنايند .
و گفتهاند كه لازم آيد كه واجب واجب نباشد ؛ زيرا كه وجوب وجود از امور اعتباريهء عقليه است ، و در خارج و واقع تحقّق ندارد . پس بايد ذات واجب الوجود از وجوب وجود در خارج خالى باشد .
و نقض شده است اين دليل ، به شيئيت و امتناع و غيرها ؛ زيرا كه شىء ، شىء است در خارج ، با آنكه شيئيت از امور انتزاعيه است ؛ و ممتنع ، ممتنع است در واقع ، با آنكه امتناع از امور انتزاعيه ، بلكه عدميه است .
و بايد دانست كه امور انتزاعيه بر دو قسم است :
اوّل آنكه واقعيت داشته باشد و وقوع و ثبوت آن وابسته به اعتبار معتبر و فرض فارض نباشد ؛ چون تحقّق فوقيت از براى آسمان ، كه از امور نفس الأمريه و واقعيه است ، چه كسى اعتبار كند آن را ، چه نكند .
قسم دويم آن است كه تحقّق آن امر انتزاعى ، وابسته به فرض فارض باشد ؛ چون نيش غول و كوه طلا و غيره .
و شك نيست كه امكان و وجوب و امتناع ، از قبيل اوّلاند ، و از امور واقعيهء نفس الأمريهاند . و چون اين سه معنا كيفيت نسبت محمولاند به موضوع ، و نسبت از امور ثابتهء در ذهن است ، اگر چه منتسبين در خارج موجود باشند ، پس جهات نسبت هم به همان نسبت در عقل موجودند .
ديگر آنكه متصف شدن ذات به صفتى در خارج ، لازم ندارد كه آن صفت هم در خارج موجود باشد ؛ چون « السّماء فوقنا » .
و هر يك از امكان و وجوب و امتناع ، منقسم مىشوند به سه قسم : بالذات و بالغير و بالقياس الى الغير ؛ سواى امكان كه بالغير صورت ندارد . پس هشت قسم مىشود :
هامش
( 1 ) . الف : لا و لا امكان له .