و فرس ، يا اينكه به واسطهء امور خارجه است ، مانند زيد و عمرو ، و يا اينكه به كمال و نقصان است ، مانند علت و معلول بر مذاق اشراقيين .
نور چهاردهم در اينكه وجود مساوق است با شيئيت ، و عدم مرادف است با لا شىء
حكما و محققين از متكلمين ، به ترادف موجود و شىء قائلاند ، و همچنين به ترادف معدوم و لا شىء ؛ به خلاف جمعى از معتزله كه قائل شدهاند به اينكه واسطه در بين شىء و موجود هست و تعبير كردهاند به ثبوت ، و گفتهاند كه ماهيات اشيا قبل از وجود ، ثبوت داشتند در حال عدم . و ظاهر اين است كه در مقام تصحيح علم قديم به حوادث ، قائل به اين مذهب سخيف شدهاند .
و ايضا قائل شدهاند به اينكه صفات اللّه احوالاند ، نه موجودند و نه معدوم ، مانند قادريت و عالميت كه انتزاع مىشوند از ذات خداى تعالى ، كه هرگاه موجود باشند ، لازم آيد عروض صفات موجودهء متكثره بر ذات واحد بسيط ، و هرگاه معدوم باشند لازم آيد خالى بودن ذات كامله از صفات . و بعد از تحقيق حقيقت امر ، ظهور بطلان اين گونه مزخرفات ابين من الشمس است .
نور پانزدهم در بيان معناى وجود نفسى و رابط و رابطى
بدان كه وجود يا فى نفسه است يا لغيره . و وجود فى نفسه مفاد كان تامه است ؛ مانند وجود زيد كه مىگويى : « كان زيد » اى وجد ؛ و اين را وجود محمولى گويند ؛ زيرا كه حمل مىشود بر موضوع كه مىگويى : « زيد موجود است » . و وجود لغيره ، مفاد كان ناقصه است ؛ مانند آنكه « 1 » گويى : « كان زيد قائما » . پس وجود قيام از براى زيد ، وجود
هامش
( 1 ) . ب : اينكه .