و فرض اثنينيت در حقيقت واحده ، با قطع نظر از امور خارجه از آن حقيقت ، محال است ؛ مانند بياض مطلق كه قطع [ نظر ] « 1 » شود از خصوصيت برف و پنبه و مانند [ آن ] ؛ « 2 » چنانچه گفتهاند [ كه ] « 3 » : « لا ميز « 4 » في صرف الشيء ، كلّما فرضت له ثانيا ، فهو هو ، لا غيره » .
پس ظاهر شد كه ندّ ، كه مماثل باشد ، هم از براى او نيست ، به همان دليل . و أيضا مثلين بايد مندرج در تحت نوع واحد باشند ، و وجود نه جنس است و نه نوع و نه مندرج در تحت جنس و نوع ديگر .
و از لوازم وجود ، آن است كه جزء چيزى نشود ؛ زيرا كه اگر آن شىء وجودى باشد ، لازم آيد كه وجود ، جزء نفس خود باشد ؛ و اگر عدم باشد ، با وجود آن كه عدم و معدوم را شىء نگويند ، لازم مىآيد ترك شىء از وجود و عدم ، و اين محال است .
و چيزى جزء وجود نتواند بود ؛ زيرا كه آن اجزا اگر وجودند ، پس نيست مگر نفس وجود ؛ و اگر اعدامند ، عدم نشايد جزء وجود گردد در خارج .
و چنانچه اجزاى خارجى براى او نيست ، اجزاى عقليه هم ندارد ؛ يعنى مركّب از جنس و فصل نيست ؛ چنانچه از كلام معلم ثانى ، فارابى رحمه اللّه ظاهر شد . « 5 »
و مقدار و ماده و صورت از براى حقيقت وجود ، متصور نيست ؛ زيرا كه اگر اينها وجودند ، يك شىء است ، و اگر غير وجودند ، نشايد كه غير وجود ، مقدار و ماده و صورت گردد از براى وجود . پس حقيقت وجود ، بسيط است من جميع الجهات ، و منزه است از نقايص و حدود و قيود زمان و مكان . و اللّه الهادي .
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .
( 2 ) . الف : ندارد .
( 3 ) . ب : ندارد .
( 4 ) . الف و ب : ميّز .
( 5 ) . فصوص الحكم ، فص 6 - 10 .