ماهيات متحد شده ، و متعيّن و محدود به حد ماهيت ، باشد ؛ مانند وجود عقلى .
و عقل مشتق است از « عقال » ، كه پابند شتر است . گويا حد ماهيت ، پابند او شده كه سر خود به جاى ديگر رود . و اشاره به اين است ، آنچه در حديث رسيده است كه پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل عرض كرد كه « يا ربّ كيف الوصول اليك » ؛ يعنى پروردگارا ! چگونه به تو مىتوان رسيد ؟ خطاب شد كه « الق نفسك و تعالى اليّ » ؛ « 1 » يعنى بينداز نفس خود را و بيا به سوى من . تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز . « 2 »
نور دهم در احكام سلبيهء وجود
بدان كه حقيقت وجود ، من حيث هو وجود ، نه كلى است و نه جزئى ؛ زيرا كه كليت و جزئيت از لوازم وجود ذهنى است و حقيقت وجود ، عين تحقّق و ثبوت و تعيّن است در خارج ، و به ذهن در نيايد ؛ چنانچه گذشت . و نه جوهر است و نه عرض ؛ چرا كه جوهر ، ماهيتى است كه هرگاه در خارج موجود شود ، محتاج به موضوع نباشد ؛ و عرض ماهيتى است كه هرگاه موجود شود در خارج ، محتاج به موضوع باشد . و حقيقت وجود ، ماهيت نيست ، تا آن كه احتياج و عدم احتياج آن به موضوع ، متصور شود .
و ضدى از براى وجود نيست ؛ زيرا كه ضدين ، دو امر وجودى باشند كه بينهما غاية الخلاف باشد ؛ مانند سواد و بياض . و حقيقت وجود ، عين وجود است ، نه آن كه وجودى است .
ديگر آن كه : بعد از فرض آن كه هر دو وجود باشند ، بينهما خلاف نخواهد بود .
هامش
( 1 ) . چنين حديثى را نيافتم .
( 2 ) . ديوان حافظ ، ص 137 :ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست * تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز