از اينجا اشتباه كرده ، گفتهاند كه به حمل اولى ذاتى هم حمل مىشود ، و اين غلط محض و خطاى صرف است .
پس در تحليل عقل مثل « الانسان موجود » ، « انسان » كه ماهيت است ، موضوع است و « موجود » محمول ، و حاصل اين است كه انسان ذاتى است متصف به صفت وجود .
و شك نيست كه صفت غير موصوف است و عارض غير معروض ، اگر چه در خارج به يك وجود موجودند ، و تغاير به حسب تحليل عقلى است .
و در اين مقام ، ادلهء بسيار ذكر نمودهاند :
دليل اوّل : صحت سلب وجود است از ماهيت ؛ زيرا كه مىتوان گفت : « انسان وجود نيست » و « وجود انسان نيست » و شىء از نفس خود سلب نمىشود ؛ زيرا كه نمىتوان گفت كه انسان انسان نيست .
دليل دويم : محتاج بودن اثبات وجود از براى ماهيت ، به واسطه و دليل ؛ زيرا كه هرگاه بگوييم مثلا : [ « سياهى موجود است » ، احتياج به دليل خواهد بود ، به خلاف آن كه بگوييم : ] « 1 » « سياهى سياهى است » ، و اين معنا روشن است .
بدان كه ماهيت واجب تعالى عين وجود است ، به خلاف ماهيات ممكنات كه غير وجوداتاند . و دانستى كه وجود بحقيقته مدرك عقل نيست . پس ماهيت واجب تعالى به عقل ادراك نشود كه فرض توان كرد كه چيزى است سواى وجود در ذهن ، بلكه عقلا و خارجا يك شىء واحد است كه بذاته موجود است ، به خلاف ماهيات ممكنه كه به وجود موجودند و در مرتبهء ذات بذاته خالى از وجود ، محتاج و معدوم و فانى و هالك و باطل و فقير محضاند ؛ و ماهيت واجب تعالى ، كه صرف وجود و عين هستى است ، در مقام ذات بذاته موجود و داراى بقا و تحقّق و غنا و تأصل است . و حديث « الفقر سواد الوجه في الدّارين » « 2 » اشاره به اين است . « ألا كلّ شيء
هامش
( 1 ) . ب : ندارد .
( 2 ) . عوالي اللآلي ، ج 1 ، ص 39 ، ش 41 .