و احساس حركت در افراد حيوان ، در نفس الأمر تحقّق خارجى دارد و محض اعتبار نيست .
پس لازم آمد از اشتراك معنوى لفظ وجود ، اتحاد نفس الأمرى فيما بين افراد موجودات ، و قائل شدن به تأصل ماهيات به سبب فرار از وحدت ، مفيد فايده نيست .
و حكما و اهل عقل قاطبة قائل شدهاند به اشتراك معنوى در لفظ وجود و ادعاى بداهت كردهاند . و انصاف اين است كه بداهت اين مسأله ، نهايت وضوح دارد و تشكيك در اين مقام ، محض جدل و لجاجت است .
ادله [ اى ] كه در اين مقام ، قائلين به اشتراك معنوى ذكر نمودهاند :
[ دليل اوّل ] : واقع شدن لفظ وجود است مقسم « 1 » از براى اقسام موجودات ، و تقدير مفهوم مسما بذلك اللفظ ، خلاف اصل است .
دليل ديگر : اتحاد معناى عدم است در بين افراد خود ، و عدم مقابل است با وجود .
پس بايد معناى وجود هم يكى باشد .
دليل ديگر : بقاى اعتقاد به موجوديت ، بعد از زوال اعتقاد به جوهريت و عرضيت و وجوب و امكان و غيرها .
تقريرش آن است كه هرگاه مثلا اعتقاد كنيم به اين كه مؤثرى در عالم ضرور است ، و بايد واجب الوجود باشد ، بعد از آن زايل شود اعتقاد به وجوب آن ، زايل نمىشود اعتقاد به وجود آن ، بلكه اعتقاد مىكنيم جوهريت يا عرضيت آن را مثلا . پس معلوم شد اشتراك وجود بين افراده .
دليل ديگر : هرگاه تباين بين افراد موجودات باشد ، و به هيچ وجه جهت اتحاد و نسبت در ميان آنها محقق نباشد ، پس چگونه موجودات ، آيات و علامات معرفت ذات و صفات واجب الوجود گردند ؟
قال اللّه تعالى :
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ
هامش
( 1 ) . الف : مقسّم .