موجود در خارج كه بر او اثر حرارت مترتب است ، به خلاف نار موجود در ذهن كه اثر حرارت بر او مترتب نيست .
پس هرگاه متحقّق در خارج نباشد الا ماهيت ، و وجود اعتبارى باشد ، لازم آيد كه اثر در وجود خارج بر ماهيت مترتب نشود ؛ « 1 » چرا كه ماهيت من حيث هي ليست الا هي ، و نشايد كه به واسطهء امر اعتبارى ، كه در خارج وجود ندارد ، منشأ اثر گردد .
دليل ديگر : هرگاه وجود اعتبارى باشد ، لازم آيد كه ماهيت به عرصهء هستى و تحقّق خارجى پا نگذارد ؛ زيرا كه نسبت وجود و عدم به ماهيت ، على السويه است ، و به انضمام وجود كه امرى است اعتبارى ، چگونه ماهيت رنگ وجود خارجى گيرد .
و اين كه گفتهاند كه « ماهيت بالأصالة موجود است و وجود او عبارت است از انتساب به علت ، و انتساب به علت ، تحقّق دارد در خارج ، نه انضمام معدوم است به معدوم » ، خواهيم گفت كه ظاهر است كه از انتساب به علت ، چيزى در ماهيت پيدا شود كه قبل از انتساب حاصل نبود و به همان چيز ، ماهيت در خارج موجود است ، و آن نيست مگر وجود . پس نيست موجود بالأصالة مگر وجود .
دليل ديگر : هرگاه ماهيت بالأصالة موجود باشد و وجود اعتبارى ، لازم آيد كه مسألهء توحيد واجب الوجود تمام نشود ؛ زيرا كه تقرير دليل توحيد ، اين است كه هرگاه فرض شود دو واجب الوجود ، لازم مىآيد تركيب هر دو از ما به الاشتراك و ما به الامتياز ، و تركيب ، منشأ امكان است .
پس مىگوييم كه بنابر تأصّل ماهيت ، چه ضرر دارد كه هر دو واجب الوجود ، دو ماهيت باشند بسيطه ، و وجود و وجوب وجود ، انتزاع شود از آن هر دو ماهيت ، و به سبب امر انتزاعى ، تركيب « 2 » در ذات هيچ كدام لازم نيايد .
و ايضا لازم آيد تعدد در صفات واجب تعالى ؛ زيرا كه مفهوم قدرت و علم و اراده
هامش
( 1 ) . ب : مرتب شود .
( 2 ) . الف : ترتيب .