شخص را كه از راه انصاف تأمل نمايد ، شك و شبهه نماند كه مراد صاحب شريعت صلّى اللّه عليه و آله همين است كه بيان شد . و آنچه متكلمين در اين مقام گفتهاند ، از روى بصيرت و دانش نيست و كما ينبغى نتوانستهاند از عهدهء اثبات اين مطلب برآيند .
نور بيستم در بيان [ ايراداتى ] « 1 » كه بر متكلمين وارد آيد در معاد جسمانى
دانستى در مبحث سابق كه بنابر قول به تجرّد نفس ناطقه ، بنابر طورى كه فلاسفه قائل بودند ، معاد منحصر شود به روحانى به وصفى كه اكثر متكلمين در حقيقت نفس قائل شدهاند كه امرى است جسمانى ، لازم آيد انكار مطلق معاد و محال بودن آن ؛ زيرا كه به موت بدن ، زوال تركيب او شود و صورت نوعيهء مزاجيه فانى شود و نفس حيوانى و نفس انسانى دماغى ، كه قائم به بدن بودند ، با ساير قواى « 2 » بدنيه نيز فانى شوند و عناصرى كه جزء بدن بودند ، هر يك رجوع نمايند به اصل خود و شايد كه جزء بدن ديگر شوند . و بر فرض بقاى عنصر بر حالت واحده و جواز تركيب دوباره ، مانند تركيب اوّل ، مزاجى كه حاصل شود ، شبيه باشد به مزاج اوّل . و نفس حيوانى و مزاج جسم اوّل كه معدوم شدند ، محال است [ اعادهء آنها ] بعينها .
پس ظاهريين از اهل شرع ، كه غفلت از تجرّد و بساطت نفس دارند و در نفس الأمر ، دهرى مذهب و منكر جواز معاد باشند ، و محققين ايشان ، كه نفس را مجرد دانند ، چون فلاسفه ، به همان معاد روحانى فقط قائل باشند در نفس الأمر ؛ زيرا كه هرگاه نفس مجرد منسلخ شود از بدن ، و بدن و قواى آن مضمحل شوند ، تركيب ثانوى و تعلق نفس به آن از قبيل تناسخ باشد .
و قائل شدن به اجزاى لا يتجزى مفيد نيست ؛ زيرا كه شك نيست كه صورت اوّل
هامش
( 1 ) . الف و ب : كلمهاى دارد كه خوانا نيست .
( 2 ) . الف و ب : قوى .